حریم عشق

رمان حریم عشق قسمت شانزدهم

نيكا با صداي آرامي كه او را بنام ميخواند ، چشمانش را گشود، احساس كرد پلكهايش ضخيم و سنگين شده، شايد چشمانش باد كرده بود نگاهش را به بالاي سرش دوخت. كيانوش با چهره خسته ولي لبخندي زيبا  كنارش ايستاده بود.

Read More Comment (0) Hits: 1569

رمان حریم عشق قسمت هفدهم

راننده رو به دكتر كرد وگفت: اونجاست آقاي دكتر رسيديم.

Read More Comment (0) Hits: 1638

رمان حریم عشق قسمت هجدهم

 نيكا كاملا كنارزمين قرار گرفت و گفت: گزارشگر ، داور و تنها تماشاچي بازي آماده است شروع كنيد.

هر دو تيم وارد زمين شدند ايرج، فروزان و شادي در يكطرف و كيومرث،كيانوش ومازيار در طرف ديگر جاي گرفتند كيانوش توپ را پرتاب كرد وگفت: بازي كنيد ببينم توپ دست كي باشه.

ولي ايرج توپ را گرفت وگفت: چون تيم ما ضعيفتره توپ دست ما. شادي با عصبانيت فرياد كشيد : بازيكن ضعيف اينطرف زمين فقط تويي، خودت هم خوب مي دوني كه بازي بلد نيستي.

ايرج فاتحانه توپ را برداشت و به منطقه سرويس رفت و پرتاب كرد، ولي توپ به تو اصابت كرد و بر زمين افتاد نيكا با آب و تاب فراوان گزارش كرد. تيم حريف پيروزمندانه هورا كشيد .اينبار نوبت آنها شد . مازيار در خط سرويس قرار گرفت و توپ را پرتاب كرد. فروزان وشادي براحتي توپ را مهار كردند و بازي به جريان افتاد، واقعيت آن بود كه بازي تيم كيانوش با وجود خود او وكيومرث خيلي بهتر از بازي ايرج و تيمش بود .آنها بسرعت توانستند امتيازات بسياري از حريف بگيرند . ست اول بازي كه تمام شد ، ايرج شروع به بهانه جويي كرد و گروه بندي را ناعادلانه خواند. كيانوش و كيومرث به اصرار دكتر را نيز ببازي كشاندند و بنا شد او هم بسود ايرج و يارانش توپ بزند. با ورود دكتر ، همسرش و عمه نيز به جمع تماشاچيان پيوستند ، حتي لعيا و هومن نيز وارد معركه شدند و بازي شور و حال بيشتري يافت. وقتي ست دوم نيز به تيم كيانوش واگذار گرديد ايرج از فرط عصبانيت فرياد مي كشيد و بالاخره گفت: قبول نيست مازيارم با ما. ( كيومرث با خنده گفت: عصباني نشيد ايرج خان ورزش براي سلامتي و نشاطه، برد وباخت چندان مطرح نيست

-         اگه اينطوره ، مازيار با ما.

همه به اصرار او خنديدند و كيانوش گفت: اونوقت شما 5 نفر مي شيد در مقابل 2 نفر ، اين درست نيست، فقط يه شرط قبوله .

-         به چه شرطي؟ آواني ميخواي؟ سه تام آوانس مي دم .

-         آوانس نميخوام ، يه بازيكن ميخوام

-     در واقع يه معاوضه ، يكي از افراد تيمم رو بدم مازيار رو بگيرم.خوب چه فرقي داره؟ اگه بخواي مثلا شادي رو با كيومرث خان عوض ميكنم.

-         نه مازيار خان با شما بچه ها تيمتونم نميخوام در عوض داور با ما

بعد به نيكا اشاره كرد ايرج با تعجب گفت: نيكا؟ اون نميتونه بازي كنه ، مگه نمي بيني نميتونه وايسته؟

-         مي بينيم اما اشكالي نداره با چرخ به زمين ميان

-         نه بابا نميشه

-         چرا نميشه من خيلي وقتها شاهد بازي كساني بودم كه هرگز قادر به ايستادن نبودند.

-         بله اون درسته، ولي نيكا از پس اينكارا بر نمياد.

نيكا كه از مداخله بيمورد آنها عصباني شده بود سر ايرج فرياد كشيد : ساكت باش خودم تصميم ميگرم كه بازي كنم يا نه، به هيچكس ارتباطي نداره

كيومرث به آرامي پرسيد: حالا چكار ميكنيد؟ بازي ميكنيد يا نه نيكا خانم؟

- بازي ميكنم

لبخند رضايت بر لبان دكتر و كيانوش نشست، بنظر دكتر ورزش ميتوانست روحيه از دست رفته دختر جوان را تامين كند . رو به دخترش كرد و گفت: پس بيا قهرمان.

نيكا چرخش را بحركت در آورد ووسط زمين ايستاد. كيانوش خندان و با صداي بلند گفت: به افتخار يار جديد ما.

و بعد خودش دست زد ، همه حتي عمه وافسانه كه كنار زمين ايستاده بودند با خوشحالي دست زدند. و بازي آغاز شد. كيانوش سعي ميكرد پاسهاي ملايمي بطرف نيكا پرتاب كند، تا او را دچار زحمت نكند ونيكا سعي ميكرد با تمام وجود بازي كند، ميخواست به همه ثابت كند قدرت بازي كردن دارد. با وجود كثرات نفرات تيم مقابل آنها همچنان عقب بودند . بازي به انتها نزديك مي شد و آنها فقط 2 امتياز براي پيروزي احتياج داشتندبا وجوديكه نيكا چندين مرتبه امتيازاتي را از دست داده بود، ولي كيانوش و كيومرث پيوسته او را مورد تشويق قرار مي دادند ، وقتي كيانوش براي زدن اسپك به هوا پريد ، نيكا مطمئن فرياد كشيد: چهارده . و همان هم شد .ايرج گرچه براي دفاع خود را بزحمت بزير توپ رساند ولي سودي نبخشيد و ضربه او توپ را از زمين خارج كرد و عمه ومادر به افتخار آنها هورا كشيدند . آخرين سرويس توسط كيومرث زده شد و بازي به جريان افتاد . ايرج از روي عمد اسپكش رابطرف نيكا زد تا او قادر به دفاع نباشد .ولي نيكا با سماجت بطرف توپ شيرجه زد و توانست آنرا مهار كند ولي ناگهان تعادل چرخ بهم خورد وصداي فرياد افسانه وعمه در هوا پيچيد .كيانوش بسرعت بطرف چرخ خيز برداشت ودر آخرين لحظه توانست آن را بسمت خود بكشد و نيكا را از افتادن نجات دهد ، ولي خودش بشدت روي زمين كشيده شد به محض آنكه چرخ در جاي خود مستقر گرديد ، كيانوش با دستپاچگي پرسيد: سالميد؟ طوري نشديد؟

- من خوبم شما چطور؟

كيانوش لبخندي زد وگفت: منم خوبم ، خيلي خوب .

همه دور نيكا حلقه زدند كيومرث پاچه هاي شلوار كيانوش را بالا كشيد ، زانوهاش بر اثر تماس با زمين خراشيده شده بود و خون آرام آرام از محل خراشها بيرون مي آمد ، نيكا محزون گفت: خداي من! شما مجروح شديد .

-         طوري نشده ، جدي نگيريد.

اما نيكا خود را مقصر مي دانست و بغض بشدت گلويش را ميفشرد ايرج گفت: مقصر خودتي كيانوش، منكه گفتم نيكا نميتونه بازي كنه ، اما تو اصرار كردي.

چشمان نيكا پر از اشك شد. نمي توانست پاسخي بدهد. خانم رئوف كه براي آوردن جعبه كمكهاي اوليه رفته بود بازگشت وكنار كيانوش روي زمين نشست و شروع به پانسمان پاهاي او كرد .كيانوش گويا با نگاهش همه چيز را از صورت نيكا خوانده بود چون با خنده گفت: نه ايرج خان مساله اين حرفا نيست ، من هروقت بازي ميكنم، بايد زمين بخورم، نذر دارم تو هر بازي مجروح بشم ، اينطور نيست كيومرث؟

-         چرا نيكا خانم باور كنيد راست ميگه، منم براي همين هول نشدم ، چون عادت داره .

نيكا خنديد ، لعيا وهومن نيز از راه رسيدند. لعيا نزديكتر آمد و پرسيد : مامان پاي عمو چي شده؟

-         هيچي دخترم ، عمو زمين خورده پاش يه زخم كوچولو شده

-         عمو درد ميكنه

-         نه عزيز دلم

لعيا گونه كيانوش را بوسيد و با دستهاي كوچكش موهاي او را نوازش كرد، بعد به ايرج اشاره كرد وگفت: همش تقصير شماست كه عمو جونم رو اذيت كردي.

همه خنديدند و ايرج گفت: مي بيني تور و خدا ما پيش اين فسقلي هم شانس نياورديم .

************ ********* *

-         هوا كم كم داره ابري ميشه .

-         خوب شد. صبح هوا خوب بود وگرنه تو جنگل حسابي خيس وگلي

-         كيانوش خان هنوز برنگشتن؟

-         نه فروزان خانم

-         ميترسم لعيا اذيتشون كنه.

-         نترس فروزان جون. مطمئن باش كيانوش از خودت بهتر دخترت رو نگه مي داره

نيكا ميگم حتما كيانوش رفته واسه نامزدش سوغات بخره.

نيكا لبخندي زد و گفت: نمي دونم ، شايد .

در همان لحظه همسر دكتر وارد شد و گفت: بچه ها چيزي جا نذاريد

-         نه زندايي همه جا رو دوباره بازرسي كردم

-         خوب كردي عزيزم....... اين مردا دير كردن

-         نگاه كنيد بارون گرفت

-         نيكا، شادي مادر، پروازمون چه ساعتيه؟

-         5/5 عمه جون

-     اِوا....... زن داداش اين پسره چي؟........ كيانوش ، مگه نميخواد با ماشين خودش برگرده ؟ به تاريكي شب ميخوره، تو اين گردنه هاي خطرناك يه وقت خداي نكرده اتفاقي برايش مي افته .

-         چه مي دونم الهه خانم اين مسعود خيلي بي فكر شده با جوونا افتاده، يادش رفته بزرگترشونه

همه خنديدند نيكا صداي بوق كيانوش را شنيد وگفت: مثل اينكه اومدند، صداي بوق كيانوش بود .

-         منكه چيزي نشنيدم شما شنيدي فروزان جون

-         نه

ولي چند لحظه بعد آنها ماشين سياه رنگ كيانوش را ديدند كه مقابل در ورودي ويلا توقف كرد. پس از اندك مدتي همه سرنشينان اتومبيل كنار شومينه نشسته بودند و خود را گرم ميكردند، لعيا عروسك بزرگي را كه كيانوش برايش خريده بود در بغل داشت و با آن بازي ميكرد ، مردها يكي يكي خريدهاي خود را از داخل بسته ها در مي آوردند و به خانمها نشان مي دادندايرج هم با سرعت بسته ها را باز ميكرد و از دوستانش كه برايشان خريد كرده بود نام ميبرد و سليقه نيكا را راجع به آنها ميپرسيد . نيكا در لا به لاي خريدهاي ايرج بدنبال چيزي مي گشت كه به او تعلق داشته باشد ولي ايرج تمام سوغاتهايش را جابجا كرد و هيچ نامي از او نبرد . اكثر خريدهاي مازيار صنايع دستي شمال بود . او با آب وتاب از زيبايي هنر ايرانيان سخن مي گفت و از اينكه در هيچ جاي دنيا با استعداد تر و هنرمند تر از ايرانيان يافت نميشود. بعد نوبت به دكتر رسيد، او هم خريدهايش را به همسر و دخترش نشان داد، در ميان آنها لوستر چوبي زيبايي بود كه براي نيكا خريداري شده بود كيومرث هم با همان زبان شيرين و بذله گويي هميشگي كادوهايش را باز كرد و درباره آنها توضيح داد . خانمها خصوصا جوانترها منتظر بودند تا كيانوش هم خريدهاي خود را عرضه كند ، ولي او سكوت كرد بالاخره شادي طاقت نياورد و گفت: آقاي مهرنژاد

كيومرث وكيانوش هر دو پاسخ دادند: بله

همه خنديدند شادي با لبخند گفت: ببخشيد منظورم كيانوش خان بودن.

-         بفرماييد شادي خانم در خدمتم

-         ببخشيد فضولي ميكنم

-         خواهش ميكنم اختيار داريد ، بفرماييد

-         شما خريد نكرديد ؟

كيومرث خنديد وگفت: شما كه هيچي خانم ما هم نديديم چي خريده ، تنهايي رفت . مارو قال گذاشت و با لعيا خانم فرار كرد و رفت .

-         پس خريد كرديد ؟

-         بله با اجازه شما

-         ما سعادت ديدن سليقه شما رو نداريم؟

-         خواهش ميكنم، سليقه من قابل ديدن خانمهاي خوش سليقه اي مثل شما نيست ، ولي اگه دوست داشته باشيد همين الان ميگم بيارن .

بعد بي آنكه منتظر پاسخ بماند، از جاي برخاست وبيرون رفت، نيكا مشتاق بود بداند او براي چه كساني خريد كرده، شايد براي پدر ومادرش ، شايد هم براي كتايون.......... كيانوش وارد شد . در دست او سه بسته بود كه بر عكس بسته هاي ديگران بسيار زيبا بسته بندي شده بود، شادي كه چنين ديد گفت: نه باز نكنيد حيفه بسته هاي به اين قشنگي خراب بشه.

-         نه اشكالي نداره شادي خانم، بهر حال بايد باز بشه

بعد اولين بسته را برداشت و بدست فروزان داد وگفت: خانم رئوف يه يادگار كوچيك از اين سفر .

همه با تعجب به كيانوش نگريستند فروزان متعجب پرسيد: براي منه؟

-         بله مي بخشيد كه من خيلي خوش سليقه نيستم

-         خواهش ميكنم آقاي مهرنژاد، من اصلا راضي به زحمت شما نبودم

-         زحمتي در كار نيست خواهش ميكنم

فروزان دستش را پيش برد و بسته را گرفت شادي با شيطنت گفت: بازش كنيد مام ببينيم. فروزان با دقت بسته را باز كرد، درحاليكه سعي ميكرد كادوي زيباي آن پاره نشود بعد در جعبه را گشود يك تنگ و شش جام كوچك زيبا با گلهاي منبت كاري برجسته و پايه هاي تراشدار داخل جعبه بود شادي گفت: خيلي قشنگه!

كيومرث توپ لعيا را بطرف كيانوش پرتاب كرد و گفت: باز بدجنسي كردي،قشنگترها رو خودت خريدي؟

مازيار يكي از جامها را برداشت وگفت: واقعا عاليه، شاهكاره! به حسن سليقه شما بايد آفرين گفت.

نيكا با خشم به كيانوش نگريست. خودش هم نمي دانست چرا تا اين حد عصباني است . شايد اگر در همان لحظه كيانوش آني به چشمان نيكا نگاه ميكرد، متوجه شعله هاي خشم او مي شد، ولي او چون هميشه خصوصا زمانيكه از او تمجيد ميكردند سرش را بزير انداخته بود. بعد دو بسته كوچكتر را به شادي وخانم رئوف داد وگفت: براي هومن و لعيا

بچه ها بسته ها را باز كردند، يك نهنگ بادي بزرگ براي هومن و يك خرگوش بادي براي لعيا . كيومرث با ديدن آنها به خنده گفت: تمام نفسهاي ماهام نميتونه اينا رو پر كنه .

مازيار كه حرف او را با جدي تلقي كرده بود با شادي گفت: خوب اشكالي نداره با تلنبه بادشون ميكنيم.

همه خنديدند، جز نيكا او نمي توانست بخندد زيرا ديگر بسته اي براي باز كردن نمانده بود. نيكا با عصبانيت ، به طعنه گفت: كاش منم همسن و سال لعيا وهومن بودم تا كسي هم براي من كادو ميخريد.

همه به او نگاه كردند حق با نيكا بود كيانوش براي خانم رئوف ، مازيار براي شادي ودكتر براي افسانه كادو خريده بودند. در اين ميان تنها نيكا بود كه از قلم افتاده بود . ايرج به خنده گفت: براي كسيكه خودش هم اومده سفر كه ديگه سوغات نميخرن .

نيكا پاسخش را نداد، چرخش را بطرف اتاقش برگرداند، ولي كيانوش او را صدا زد نيكا با وجود آنكه شنيده بود خود را به نشنيدن زد و به راهش ادامه داد، درحاليكه با خود مي گفت حتي توجيهات تو رو هم نميخوام بشنوم. اما كيانوش كوتاه نيامد ، برخاست مقابل چرخ نيكا ايستاد راه را بر او سد كرد و گفت: ايرج خان شما رو فراموش نكردن. اين وظيفه رو به من محول كردن.

نيكا با تعجب به او نگاه كرد كه بطرف كاناپه مي رفت از زير كاپشن سياهرنگش بسته اي در آورد و برگشت. آنرا مقابل نيكا گرفت وگفت: بفرماييد اين مال شماست.

نيكا با ترديد بسته را گرفت . شادي فرياد زد: بازش كن خانم ما ميخواهيم هديه شما رو هم ببينيم.

نيكا بسته را باز كرد و در جعبه را گشود داخل آن يك آينه و شانه چوبي بسيار زيبا قرار داشت. نيكا آنها را در دست گرفت و در آينه خود را نگريست ايرج با لبخند موذيانه گفت: من ديدم سليقه كيانوش بهتره گفتم زحمتش رو بكشه. مطمئن بودم تو سليقه اونو به من ترجيح مي دي

نيكا رو برگرداندو نگاه پر ترديدش را به او دوخت . خواست چيزي بگويد كه دكتر به ساعتش نگاه كرد و گفت : كيانوش جان دير نشه؟

كيانوش بي آنكه به ساعتش نگاه كند پاسخ داد: چيزي به 5 نمونده بهتره كم كم بريم.موافقيد؟

-         بله دير ميشه

-         كيانوش جان، پسرم شما زودتر برو، هوا تاريك ميشه رفتنتون سخت ميشه

لبخندي لبان كيانوش را از هم گشود و گفت: من عادت دارم ، دكتر خواهش ميكنم اجازه بديد تا فرودگاه هم از مصاحبت شما بهره مند بشيم.

-         اگه برات سخت نباشه براي ما نه تنها اشكالي نداره كه خوشحالم مي شيم

-         پس خانمها بريم .

همه با سرعت مهياي رفتن شدن باران بشدت مي باريد. غروب دلگير از پشت پنجره به داخل شرك مي كشيد. نيكا در حاليكه جنب وجوش ديگران را نظاره ميكرد نگاه حزن آلودش را به آسمان پر ابر دوخته و سكوت كرده بود.كيانوش كه از مقابل او گذشت به خنده گفت: خانم معتمد كشتي هاتون غرق شده؟

بجاي نيكا فروزان خانم پاسخ داد: به من و نيكا خانم حق بديد ناراحت باشيم .

كيانوش به روي فروزان لبخند دلنشيني زد وگفت: چرا خانم رئوف؟

-         چون نيكا خانم نگران عمل فردا هستند منم غصه دار رفتن دخترم

-         هر دو بي مورده

-         چطور؟

-     اول در مورد نيكا خانم ايشون نه تنها نبايد نگران باشن، بلكه بايد خوشحالم باشن، چون بزودي مي تونن مثل روز اول راه برن...... و اما شما، نگراني شما هم بيمورده، چون لعيا فعلا پيش شما خواهد يود حداقل ميتونم بهتون قول بدم ، تا ده روز لعيا مهمان ماست.

چشمان فروزان از خوشحالي پر از اشك شد و ناباورانه پرسيد: راست مي گيد؟

-         بله اطمينان داشته باشيد

-         واقعا ازتون متشكرم آقاي مهرنژاد...... من نمي دونم با چه زبوني از شما تشكر كنم.

صداي لعيا كه مادرش را صدا ميكرد، گفتگوي آن دو را قطع كرد و فروزان را مجبور نمود تا از سالن پذيرايي خارج شود .كيانوش به دور و بر خود نگاه كرد. حالا او و نيكا در سالن تنها بودند نزديكتر رفت روبروي چرخ نيكا چمباته زد و گفت: هنوزم نگراني؟

نيكا سكوت كرد و او ادامه داد: حرف منو باور نمي كنيد؟

نيكا با سر پاسخ مثبت داد و پس از لحظه اي سكوت گفت: فقط يه سوال، خواهش ميكنم راست بگيد.

-         بفرماييد

-         بسته اي كه بمن داديد براي كي خريده بوديد؟

-         من كه گفتم ........

-         بنا شد راست بگيد

-         باور كنيد براي شما

-         به خواست ايرج؟

-         راستش نه، خودم اونو براتون خريده سودم وميخواستم تو يه فرصت مناسب تقديمتون كنم كه اون قضيه پيش اومد

كيانوش به سنگيني و با نارضايتي از جاي برخاست و لحظاتي بعد ايرج چرخهاي صندلي نيكا را بحركت واداشت . وقتي بر روي صندلي اتومبيل قرار گرفت، براي آخرين بار به نماي زيباي ويلاي كيانوش يا بقول محلي ها قصر چوب وآينه نگاه كرد. كم كم تمام صحنه هايي كه برايش اتفاق افتاده بود مقابل چشمانش بار ديگر جان گرفت و او را چنان غرق در خود ساخت كه وقتي به فرودگاه رسيدند احساس كرد چند لحظه بيشتر در راه نبوده اند. عمه براي آخرين بار رو به كيانوش كرد وگفت: مادر امشب ديگه ديره، بمونيد فردا بيايد.

قلب نيكا بشدت به تپش افتاد ، او دوست نداشت كيانوش آنجا بماند دلش ميخواست براي عملش تهران باشد، با وجود او احساس اطمينان ميكرد اما با اين حال سكوت كرد، كيانوش لبخند زد وگفت: نميشه عمه خانم، فردا براي عمل نيكا خانم بايد تهران باشم

-         ما هستيم كيانوش خان، نيازي به شما نيست

-         نه ايرج خان خودم باشم بهتره.

-         پس مادر يواش بيا عجله نكني ها، خيلي مواظب ياش.

كيومرث خنديد و گفت: مگه اين گوش ميكنه عمه خانم تا ما رو جوون مرگ نكنه دست بردار نيست مي گيد نه، نگاه كنيدو

-         وا خدا نكنه ، اين حرفها چيه؟ يادت نره كيانوش جان

-         چشم عمه خانم مطمئن باشيد

فروزان لعيا را كه به آرامي در آغوش كيانوش خفته بود، از او گرفت و بعد با يكديگر خداحافظي كردند و با اعلام شماره پرواز بسوي هواپيما رهسپار گرديدند .

************ ********* ****

 

افسانه هرچه تلاش ميكرد نمي توانست آرام باشد. اشكهايش بي اختيار سرازير مي شد و دكتر هرچه مي گفت كه او بايد به نيكا روحيه بدهد نه خود را ببازد سودي نمي بخشيد. نمي توانست آرام بنشيند و رفت دردانه اش را به اتاق عمل نظاره كند، دلش شور ميزد. اين عمل سرنوشت دخترش را رقم ميزد، شايد او هرگز نتواند ...... نه، نه نمي خواست به اين مساله فكر كند، نگاهش كه به چهره رنگ پريده نيكا مي افتاد بي اختيار گريه اش تشديد مي شد در همان حال دكتر وارد اتاق شد و به نيكا گفت: آماده اي دخترم؟

-         بله پدر!

-         مسعود، كيانوش....... كيانوش نيومده؟

ايرج عصبي پاسخ داد: زن دايي چرا اينقدر نگران اومدن كيانوش هستي؟ مگه اون بناست نيكا رو عمل كنه؟ اومد، امود نيومدم كه نيومد.

افسانه با درماندگي پاسخ داد: اون باشه بهتره، دلم به اون قرصه.

ايرج ابروانش را درهم كشيد و پاسخي نداد . نيكا هم در سكوت انتظار مي كشيد. چشمانش به در ميخكوب شده بود. وقتي خانم رئوف وارد شد بلافاصله پرسيد: آقاي مهرنژاد رو نديديد؟

-         نه عزيزم من همين الان بخاطر شما اومدم، ايشون رو هم نديدم.

جمله نيكا حالتي از ترديد و اضطراب در چهره دكتر، همسرش و حتي خانم رئوف پديدار ساخت . ولي ايرج با خونسردي پاسخ داد: هيچ اتفاقي نيفتاده نگران نباشيد........ نيكا خانم اضطراب عمل كمه، حالا حرص نيومدن اون عتيقه رو هم بخور.

دكتر به ايرج چشم غره رفت. در همان لحظه پروفسور زرنوش وارد شد. لبخندي بر لب داشت كه نيكا با ديدنش احساس آرامش كرد. پروفسور بالاي سرش ايستاد وگفت: جوون شجاع ما آماده اي؟

-         بله دكتر

-         كيانوشم رسيد الان مياد

-         كيانوش؟!

-     بله صبح قبل از اينكه به بيمارستان بيام با من تماس گرفت من اونچه رو كه احتياج داشتم بهش گفتم، اونم رفت دنبال وسايل عمل. شما هيچ تعجب نكرديد. چرا بيمارستان هيچ چيزي از شما نخواستند تهيه كنيد؟

ايرج پاسخ داد: اتفاقا من سوال كرم دكتر ولي گفتند همه چيز آماده است

-         بله من بهشون گفته بودم چون كيانوش رو دنبال تهيه اونا فرستاده بودم.

-         خداي من مسعود گذاشتي آقاي مهرنژاد به زحمت بيفتند؟ چرا خودت نرفتي؟

-         من خبر نداشتم افسانه جان

-     نگران نباشيد خانم، اتفاقا اينطور بهتره چون كيانوش با تجهيزات پزشكي وماركهاي اونها كاملا آشناست . چون خودشون لوازم پزشكي هم وارد مي كنند

-         پس براي همين اونروز كه شما راجع به پاي من صحبت مي كرديد، آقاي مهرنژاددقيقا سر در مي آورد و در حاليكه من چيزي نمي فهميدم.

-         آقاي مهرنژاد...... كي داره غيبت منو ميكنه، ......... سلام عرض شد وقت همگي بخير..... خوبيد؟

پاسخ سلام او داده شد و او دوباره پرسيد: سفر آسون بود؟ شما كه اذيت نشديد نيكا خانم؟

-         نه ......... خيلي خوب بود ممنونم

-         كيانوش جان!

-         بله خانم معتمد

-     چرا خودتون رو به زحمت انداختيد؟ شما خسته بوديد ديشب تا ديروقت تو راه بوديد امروز رو استراحت مي كرديد، مسعود به كاراي نيكا مي رسيد.

-         خانم معتمد مي ترسيد من بخوبي از عهده كارا برنيام

-         نه مطمئنم كه شما بهتر از مسعود از پس كار برميايد ولي خيلي خسته و رنگ پريده بنظر مي رسيد.

صحبت افسانه سبب گرديد تا دكتر در چهره كيانوش دقيق شود چشمانش بشدت سرخ و صورتش بسيار رنگ پريده بود .كمي نزديگتر رفت نبض ضعيفش را در دست گرفت وگفت: تو حالت خوبه كيانوش؟

-         بله دكتر مطمئن باشيد

-         ولي اينطور بنظر نمي رسه

-         چيز مهمي نيست از همون سر درداي هميشگي.

-         چرا؟

-         تعجبي نداره خانم، از بس به خودشون فشار ميارن.

نيكا لحظه اي به چشمان خسته كيانوش نگاه كرد، برعكس لحن مطمئنش چندان محكم و استوار بنظر نمي رسيد. پروفسور پا درمياني كرد و گفت: خوب فعلا بهتره هر چه زودتر مريض عزيزمون رو آماده عمل كنيم، كيانوشم قول ميده بعد از عمل نيكا خانم حسابي استراحت كنه.

-         قبوله، قول ميدم

-         الان ميگم بيمار رو منتقل كنن آماده باشيد.

پروفسور از اتاق خارج شد . كيانوش نگاهي به ايرج كرد. نزديك تخت نيكا رفت و گفت: خانم معتمد شما كه نگران نيستيد؟

-         حالا كه شما هستيد نه

ايرج با تعجب به نيكا نگاه كرد. گويا با نگاهش او را مواخذه ميكرد كيانوش باز پرسيد: خوب آماده ايد؟

-         كاملا

هنوز چند لحظه اي از سكوت نيكا نگذشته بود كه پرستاري وارد شد و گفت: آقايان لطفا بيرون، خانم بايد آماده بشن .

كيانوش، دكتر و ايرج بلافاصله از اتاق خارج شدند ، چند لحظه بعد نيكا نيز بر روي يك تخت روان از اتاق خارج شد، افسانه درحاليكه دست او را در دست خود گرفته بود چندين مرتبه او را بوسيد و سعي كرد با استفاده از كلمات تسكين دهنده او را آرام كند ولي حتي خودش هم از آنچه مي گفت سر در نمي آورد نيكا لبخندي زد وگفت: مادر باور كن من نمي ترسم، شما آروم باشيد چرا انقدر نگرانيد؟

همه خنديدند دكتر گفت: دخترم به گمونم تو بايد مادرت رو دلداري بدي.

نيكا لبخند زد، همه برايش آرزوي سلامتي و موفقيت كردند به در اتاق عمل كه رسيدند روي گرداند و گفت : كيانوش خان بابت همه چيز ممنونم، اگر شما رو ديگه نديدم ...........

كيانوش بر آشفت و اجازه نداد او سخنش را كامل كند و گفت: بريد خانم معتمد ، اين حرفها رو نزنيد ومنو ناراحت نكنيد، بريد به اميد موفقيت و سلامتي .

نيكا آهسته گفت: متشكرم و شنوندگان زنگ بغضي را در صدايش عيان ديدند .

************ ********

كيانوش نگاهي به ساعتش كرد و بار ديگر قدم زنان بسمت بالاي راهرو پيش رفت . دو ساعت بود كه اينكار را تكرار ميكرد و ايرج درست در عكس جهت او قدم ميزد . كيانوش نگاهي به مادر نيكا كرد كه گوشه راهرو بر روي زمين نشسته بود و عصبي بنظر مي رسيد . با سرعت پله ها را طي كرد و از بوفه طبقه همكف چندين كيك و نوشابه خريد و باز به پشت در اتاق عمل بازگشت . نزد دكتر و همسرش كه گوشه سالن نشسته بودند رفت نوشابه و كيكاها را مقابل آنها گرفت وگفت: بفرماييد ............ بهتره چيزي بخوريد

-         متشكرم كيانوش جان ، زحمت كشيدي

-         خواهش ميكنم بفرماييد .

دكتر خوراكيها را از دستش گرفت ، او برخاست و نزد ايرج رفت وگفت: ايرج خان بفرماييد حتما گرسنه ايد

ايرج جلو آمد در حاليكه سانديس و كيكش را بر مي داشت گفت: آخ آخ چه جورم گرسنه ام

بعد در حاليكه ني را داخل شيشه نوشابه فرو ميكرد گفت: تو چرا اينجا خودت رو معطل مي كني؟ برو به كارت برس ........... اگه كاري باشه من هستم .

-         نه كاري ندارم تا وقتي عمل تموم بشه مي ايستم ، بعد كه خيالم راحت شد مي رم .

-         چرا خودت نمي خوري؟

-         وقتي سرم درد ميگيره ، نميتونم چيزي بخورم .

ايرج سري تكان داد و بعد از مكث كوتاهي گفت: طولاني نشده؟

-         نمي دونم

-         دكتر مي گفت تو از اين چيزها سر در مي آري؟

-         ولي اطلاعات من خيلي ناقصه

-         خوب چي حدس مي زني؟

-         گمون نكنم كمتر از 4،3 ساعت طول بكشه

-         الان كمي از دو ساعت گذشته

-         خوب شايد تا يه ساعت ديگه تموم بشه

-         بازم ميگم كار داري برو، مثل اينكه حالت خوب نيست

-         گفتم كه سر درده

-         تو هنوز خوب نشدي؟

-         چرا خوب كه شدم اما نه كاملا

-         مسكن ميخوري

-         فايده اي نداره وقتي شروع بشه بايد خودش تموم بشه ، زياد مهم نيست درمان چي باشه هر وقت بخواد خوب مي شه.

-         چه خنده دار! حرفهايي ميزني پسر .

-         كيانوش پسرم .

صداي دكتر گفتگوي آن دو را قطع كرد . كيانوش روي گرداند و پاسخ داد: بله بفرماييد

-         چرا خودت نميخوري؟

-         نميتونم دكتر سرم درد ميكنه.

دكتر نزديكتر آمد ، دست يخ زده كيانوش را در دست گرفت وگفت: دستهات رو به جلو بكش . كيانوش اطاعت كرد دكتر به دستهاي لرزان او خيره شد و با جديت گفت: زود برو استراحت كن

-         اجازه بديد نيمساعت ديگه بمونم ، بعد مي رم.

-         براي چي؟

-         تا عمل تموم نشه خيالم راحت نميشه، اجازه بديد پروفسور رو ببينم و از نتيجه عمل اطمينان پيدا كنم بعد قول مي دم برم استراحت كنم

-         باشاه هر طور خودت صلاح مي دوني

ايرج به خنده گفت: دايي جون رفيق ما رفتنيه؟

-         نه چيز مهمي نيست من قبلا هم گفته بودم كه نبايد زياد به خودش فشار بياره ولي كو گوش شنوا

-         دكتر من سعي ميكنم ولي باور كنيد نمي شه.

-         راست ميگه دايي، زن و بچه خرج داره، آدم از كله صبح تا آخر شب ، بايد دنبال يه لقمه نون بدو......

صداي باز شدن در اتاق عمل در يك لحظه دل هر چهار منتظر را لرزاند. كيانوش قبل از همه خود را به در اتاق عمل رساند. تخت روان از اتاق خارج شد و از مقابل چهره هاي منتظر آنها گذشت نيكا آرام بر روي تخت خفته بود. صورتش به رنگ مهتاب بود و حتي لبهايش نيز به سفيدي گراييده بود. به دستش سرمي وصل بود كه با حوصله و آرام قطره قطره وارد رگش مي شد، نم اشك چشمان پدر و مادر رنج كشيده را به خيسي كشاند. كيانوش فورا نگاهش را از تخت گرفت و به جستجوي دكتر پرداخت. چند لحظه بعد او نيز بر آستانه در قرار گرفت. كيانوش جلو رفت. چهره پير و خسته دكتر به لبخندي مزين شد. كيانوش جمله اش را فرو خورد و او نيز لبخند زد، نيازي به پرسش نبود، از فرط خوشحالي چشمانش به سوزش افتاد و لبخندش عميقتر گرديد.

 

ادامه دارد ...

  

Comment (1) Hits: 1468

رمان حریم عشق قسمت نوزدهم

نيكا از شدت درد فرياد مي كشيد پرستاربار ديگر فشارش را كنترل كرد و مايوسانه سري تكان داد وگفت: نميشه خانم فشارش پايينه، نمي تونم مسكن ديگه اي بهش بزنم .

Read More Comment (0) Hits: 1442

رمان حریم عشق قسمت بیستم

نيكا فقط به آن دو نگاه كرد كيانوش براي ديدن مخاطب منشي اش سر بلند كرد، چشمش كه به نيكا افتاد بسرعت از جاي برخاست و به استقبالش رفت وگفت: خانم معتمد خوش اومديد خواهش مي كنم بفرماييد..... چه عجب!منشي با تعجب به كيانوش نگاه كرد.نيكا جواب سلام كيانوش را داد. او رو به دختر جوان كرد وگفت: لطفا مارو تنها بذارين، هيچ كس تحت هيچ شرايطي مزاحم ما نشه.

Read More Comment (0) Hits: 1382

مطالب بیشتر...

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...