رمان حریم عشق قسمت دوم

خودش هم نمي دانست چرا همراه پدر ومادرش بمنزل همكار پدر نرفته بود ، شايد علتش اين بود كه نمي توانست دختر لوس و دردانه آقاي فرامرزي را تحمل كند ، ولي اكنون فكر آنكه آنها براي شام نيز بازنگردند . او را از نرفتن پشيمان ميكرد. كتابي را كه ميخواند بست و كناري گذاشت . پشت پنجره رفت و به حياط نگاه كرد . چشمش به اتومبيل كيانوش افتاد . ناگهان فكري بمغزش خطور كرد :" خوبست سري به او بزنم" بودن اتومبيل در حياط نشانه آن بود كه خودش هم منزل بود، چون بتازگي دكتر به او اجازه داده بود در مسيرهاي خلوت و براي مدتهاي محدود رانندگي كند ، و او به دكتر اطمينان داده بود كه مطابق ميل او رفتار كند. به هر حال نيكا هرگز شاهد ورود و خروجش نبود . بيش از يك هفته از شبي كه كيانوش مهمان آنها بود مي گذشت و بعد از آن نيكا او را نديده بود، ولي حالا دلش ميخواست به ديدارش برود و مهم ترين انگيزه اين ديدار همان حس عجيب دانستن ادامه داستان آن دفتر بود ، چون اميدوار بود كه يكبار ديگر كيانوش خواندن آن دفترچه را به او پيشنهاد كند و او بپذيرد.

 

ترديد به دلش چنگ ميزد ، نمي دانست بايد چه كند. لحظه اي فكر كرد، آنگاه تصميم خود را گرفت ، محكم از جاي برخاست و با خود گفت :" چه اشكالي داره كه سري به اتاق كيانوش بزنم . اون چند ماهه اينجاست ولي من تابحال به ديدنش نرفتم ، حالا ميخوام برم"آنگاه مقابل آينه لباس پوشيد ، سر ووضع خود را مرتب كرد و بطرف در رفت ، ولي هنوز در را كاملا باز نكرده بود كه صداي زنگ تلفن برخاست ، بي اعتنا به راه خود ادامه داد ، اما ناگهان فكر آنكه مادر پشت خط باشد و نگران او شود ، سبب شد بطرف تلفن بدود و گوشي را بردارد.

- ... الو.

- ايران.

- بله صداتون خوب نمي آد.

- منزل دكتر معتمد

- بله ، عمه جون شما هستيد؟

- دخترم نيكا تويي؟

- بله عمه، صداتون خوب نمي آد . لطفا بلندتر.

- حالت خوبه؟

- خوبم مرسي ، شما چطوريد؟

- منم خوبم ، پدر ومادرت چطورند؟

- خوبند ، سلام مي رسونند، رفتند خونه آقاي فرامزي.

- كي؟

- فرامرزي دوست پدر

- آهان ... ديگه چه خبر؟

- سلامتي ، خبرها پيش شماست.

- شما كه يادي از ما نمي كنيد.

- ما هميشه به فكر شما هستيم ، منتها پدر خيلي گرفتاره.

- مي دونم دخترم شوخي كردم، راستي اون پسره كه اومده بود خونه تون هنوز حالش خوب نشده؟

- حالش خيلي بهتره ، ولي پدر هنوز اجازه نداده كه بره شما چي؟ دكتر شما چي گفت؟ كي برمي گرديد؟

- هفته ديگه عمه جون

نيكا با شادي فرياد كشيد:" راست مي گيد هفته بعد؟"

- بله عزيزم

نيكا با شرم پرسيد:" ايرج هم مي آد؟"

- اي شيطون ... راستش رو بخواي بيشتر بخاطر تو و ايرج مي خوام بيام. تازه شادي هم مي آد، دوست داره تو مراسم نامزدي داداش و دختر داييش شركت كنه.

- عاليه عمه جون! خيلي دلم براي شادي تنگ شده بود

- براي ايرج چي؟

نيكا خنديد و پاسخ داد:" براي همه تون. عمه چه وقت مي رسيد؟"

- هنوز دقيقا معلوم نيست.

- ولي ما مي خوايم بياييم فرودگاه استقبال .

- دوباره زنگ ميزنم عزيزم ، ساعت و شماره پرواز رو بهت اطلاع مي دم خوب عمه ديگه كاري نداري؟

- نه متشكرم

- ببينم نمي خواي با كسي حرف بزني؟

- مثلا كي؟

- نمي دونم تو چي دوست داري؟

نيكا فقط خنديد و عمع گفت:" ايرج اينجاست مي خواهد باهات صحبت كنه."

با شنيدن اين جمله دختر جوان احساس حرارتي عجيب كرد، عمه بار ديگر گفت:" خوب با من كاري نداري؟"

- نه ... سلام برسونيد.

- سلامت باشي... گوشي.

- الو!

- سلام!

- سلام يكي يكدونه دختردايي! حالت چطوره؟

- از احوالپرسي هاي شما پسر عمه.

- شرمنده خانم، تهران تلافي مي كنم.

- ببينيم و تعريف كنيم

- خوب مامان رفت بيرون ، بريم سر حرف خودمون . نيكا باور كن خيلي خيلي دلم برات تنگ شده، دختر من هر وقت از مرز مي گذرم احساس مي كنم بيشتر از هر وقت ديگه دوست دارم...

- براي همينه كه نه ماهه رفتي؟

- گرفتار عمل مامان بودم ، وگرنه تا حالا ده مرتبه اومده بودم .

- حالا عمه ديگه خوب شده؟

- آره بابا دكتر گفت مي تونيد برگرديد، ولي چون عمل حساسي بوده بايد باز هم استراحت كنه.

- خوب قلبه، شوخي بردار نيست .

- آره ولي شكرخدا تموم شد.

- عمه گفت هفته بعد برمي گرديد.

- بله خانم خودت رو براي عروسي حاضركن.

نيكا خنديد و ايرج ادامه داد:" بمجرد اينكه پام به ايران برسه مقدمات جشن رو فراهم مي كنم ، يه نامزدي حسابي ، موافقي؟"

- چه جورم .

- پس ديگه مشكلي در كار نيست ... آخ آخ داشت يادم مي رفت حال پدر زن و مادر زن عزيزم چطوره؟

- خوبند سلام مي رسونن، ولي اگه بدونن داماد بي معرفتي مثل تو دارن بهترم مي شن.

- چه كنم وقتي با تو حرف مي زنم خودمم فراموش مي كنم.

- بسه بسه ، ديگه انقدر شلوغش نكن.

- چشم ، خوب ديگه مزاحمت نمي شم خانم.

- خواهش مي كنم شما مراحميد.

- امري باشه در خدمتم.

- عرضي نيست ممنون.

- پس خداحافظ

- به سلامت

- راستي نيكا

- براي ديدنت لحظه شماري مي كنم.

- منم همين طور.

نيكا بلافاصله گوشي را گذاشت ، دستش را روي گونه اش گذاشت، حرارت سوزاني را زير انگشتانش احساس كرد ، بطرف آشپزخانه دويد و از داخل يخچال شيشه آب سردي را برداشت و ليوانش را پر كرد ، ولي هنوز اولين جرعه را ننوشيده بود كه صداي توقف ماشين پدر را در حياط شنيد. به طرف پنجره رفت و مادرش را ديد كه از ماشين پياده مي شد. ليوان را بر روي ميز گذاشت و بطرف حياط دويد تا هر چه زودتر خبر تازه را به پدر و مادرش بدهد.

****************

(نيكا در حاليكه فرياد مي كشيد) دير مي رسيم من مي دونم قدم به حياط گذاشت از دور كيانوش و آقاي جمالي را در حال پاك كردن شيشه اتومبيل ديد.

كمي جلوتر رفت . كيانوش دستمال را از جمالي گرفت و خود مشغول شد و جمالي به داخل ساختمان برگشت. در حالي كه دسته گلي را كه در دستش بود در هوا تكان مي داد بسوي او پيش رفت . كيانوش در آخرين لحظات متوجه اوشد، سرش را بالا آورد ، نيكا با شادي خنديد و گفت:

- سلام آقاي مهرنژاد

- سلام خانم شب بخير، جايي تشريف مي بريد؟

- بله اگه پدر ومادذرم حاضر بشن .... من مي دونم دير مي رسيم، از اينجا تا فرودگاه اين همه راه.

- آهان پس به استقبال عمه تون مي ريد؟

- بله!

- شما رو خيلي سرحال مي بينم.

- تعجبي نداره ، چون بعد از ماهها عمه ام رو مي بينم.

- ايشون مريض بودن؟

- بله براي جراحي قلب رفته بودن، البته اونجا خونه دخترشون بود، شادي اونم مي آد.

- كه اين طور عمه ، دختر عمه و پسر عمه درست گفتم.

- بله!

- مي تونم سوالي بكنم؟

- البته!

- شما نسبت ديگه اي هم با پسر عمه تون داريد؟

- منظورتون رو نمي فهمم؟

- نشنيده بگيريد.

نيكا لحظه اي سكوت كرد و بعد گفت :" نه آقاي مهرنژاد... فعلا نه"

- پس به زودي...

-بله!

- تصورش رو مي كردم ، شما اين روزها خيلي شاد هستين.

نيكا خنديد . كيانوش به گلها نگاه كرد و گفت:" دسته گل قشنگيه!"

- متشكرم ، مي دونيد من زياد از گل ميخك خوشم نمي آد

- چه گلي رو دوست داريد؟

- گل سرخ

- خوب پس چرا گل ميخك خريديد؟

- آخه ..... آخه.....

- فهميدم مسلما مطابق سليقه پسر عمه تونه

- همين طوره .

كيانوش لبخند زد و طور به نيكا نگاه كرد كه او احساس كرد مسخره اش مي كند ، بعد مشغول كار خود شد. نيكا هم بطرف ماشين پدر رفت و يكباره فرياد زد:" خداي من!"

كيانوش با سرعت به جانب او برگشت و پرسيد:" چي شده خانم معتمد؟"

- لاستيك ماشين پدر پنچره.

- خوب اشكالي نداره، حتما دكتر زاپاس دارن.

- ولي آقاي مهرنژاد اين كار كلي وقت ميگيره.

در همين لحظه دكتر وهمسرش نيز سر رسيدند نيكا با عصبانيت گفت:" مي بينيد جناب دكتر"

- خداي من! نمي دونستم پنچره

- دير ميشه .... ديرميشه ، من از اولم گفتم.

- شلوغ نكن دختر ، پدرت الان لاستيك رو عوض ميكنه

- متاسفانه نمي تونم افسانه جون

- چرا؟

- چون زاپاس هم پنچره

- شنيديد مادر، واي حالا بايد چكار كنيم؟

كيانوش جلو آمد و گفت "اينكه مسئله اي نيست دكتر" بعد سوئيچ اتومبيلش رااز جيب در آورد و مقابل دكتر گرفت و ادامه داد:" بفرماييد اين هم ماشين ، در اختيار شماست."

- ولي كيانوش جان مثل اينكه شما خودتون مي خواستيد بيرون بريد؟

-  خوب نمي رم.

- ولي اين درست نيست ما با آژانس ميريم.

- دكتر شوخي مي كنيد؟ كار من واجب نبود. فقط ميخواستم براي هواخوري برم، باشه يه وقت ديگه .

همسر دكتر گفت: كيانوش جان شما هم با ما بيا هم هواخوريه ، هم ما خوشحال مي شيم .

- منم از مصاحبت شما خوشحال مي شم

- پس ديگه مشكلي نيست ، نيكا ، افسانه سوار بشيد ، آقاي مهرنژاد زحمت مي كشند و ما رو مي رسونن . براي برگشتن هم يه فكري مي كنيم

- دكتر اگه اجازه بديد ترجيح مي دم مزاحمتون نشم ، محيط پر سر و صداي فرودگاه غير قابل تحمله ، از او گذشته من با خودم عهد كردم هيچ وقت براي استقبال يا بدرقه كسي به فرودگاه نرم .

دكتر با ترديد سوئيچ را گرفت و تشكر كرد ، كيانوش جلو رفت و درها را باز كرد و خود كنار ايستاد . دكتر و همسرش در صندليهاي جلو جا گرفتند و نيكا در حاليكه تمام حواسش متوجه آخرين جمله كيانوش بود، جلوي در ايستاد و به كيانوش كه رو به رويش ايستاده بود ، آرام گفت:" آقاي مهرنژاد فرودگاه هم برگه اي از اون دفتره؟"

كيانوش جلو آمد ، لحظه اي نگاهش را بصورت نيكا دوخت و گفت:" بله ، به وقتش اون دفتر رو در اختيارتون مي ذارم ، با وجودي كه روزگاري ابدا مايل نبودم كسي حتي خطي از اون رو بخونه ... ولي ....

كيانوش سكوت كرد ، نيكا نمي دانست ادامه جمله اش چيست ، ولي منتظر هم نماند و سوار شد. كيانوش در را بست و ماشين بحركت در آمد . نيكا برگشت و به پشت سرش نگاه كرد . دكتر از پنجره سرش را بيرون آورد و گفت:" بازم متشكرم، خدانگهدار"

كيانوش دستش را بلند كرد و چون هميشه آن لبخند ساختگي بر لبش درخشيد و هنوز ماشين از خانه خارج نشده بود كه سلانه سلانه بطرف اتاقش رفت.

دكتر در آينه نگاهي به نيكا كرد و گفت:" مرد جالبيه!"

نيكا با سر تصديق كرد و آرام گفت :" خيلي جالب!"

مادر وارد گفتگوي آنها شد و گفت :" مسعود حالش خيلي خوب شده."

- بله ولي هنوز سر دردهاي عصبي و تشنج دستها و پاهاش برطرف نشده و شايد تا يكي دو سال هم همين طور بمونه من اونو از صفر ساختم واقعا ويرونه بود."

- نيكا نگاهي خريدارانه به دور و برش كرد و گفت: عجب ماشين قشنگي داره!

- بله!

- خيلي گرون قيمته ، نه؟

- گمون كنم ، خوب اون صاحب يكي از بزرگترين شركتهاي بازرگانيه . قبل از اين بيماري يادم مي آد همه صحبت از اون مي كردند . من نقلش رو زياد شنيده بودم، باعث تعجب بود كه مرد جووني به سن و سال اون، چنين مدير لايقي باشه .

- مي دوني مسعود من خيلي ازش خوشم مي آد خيلي آقاست، رفتارش خيلي مودبانه و متينه.

- موافقم ، تو چطور نيكا؟

نيكا كه در خود فرو رفته بود، با شنيدن اسمش گويا از خواب پريده باشه ناگهان بخود آمد و براي آنكه خود را متوجه نشان دهد بجاي پاسخ سوالي كه نشنيده بود گفت:" راستي رشته اش چيه؟"

- فوق ليسانس مديريت بازرگاني

- جدي؟ مسعود فوق ليسانسه؟

- بله!

- پس حتما از بس درس خونده و كار كرده به اين روز افتاده

- تصور نمي كنم مادر ، مسئله بيشتر از اين حرفهاست

دكتر با تعجب به نيكا نگاه كرد و پرسيد:" تو در اين مورد چيزي مي دوني؟"

نيكا دستپاچه پاسخ داد:" نه .... فقط حدس ميزنم."

- مسعود خيلي مونده؟ نيكا راست مي گه دير شد، خدا كنه بموقع برسيم

- مي رسيم خانم ، نيكا خانم عجله داره زودتر نامزدش رو ببينه شما چرا؟

هر دو با صداي بلند خنديدند نيكا كه از شدت شرم گونه هايش گل انداخته بود معترضانه گفت:"ا... پدرجون..

بقيه راه تقريبا در حالت سكوت و اضطراب ناشي از تاخير گذشت ، ولي بالاخره وارد پاركينگ فرودگاه شدند. دكتر چندين مرتبه قفل درهاي ماشين را چك كرد و نيكا و افسانه را عصباني ساخت ، ولي او خونسردانه در مقابل فريادهاي اعتراض آنها گفت : امانت مردمه بعد با سرعت بطرف سالن انتظار به راه افتادند ، هنوز قدم اول را بداخل سالن نگذارده بودند كه بلندگو شماره پرواز ميهمانان را اعلام كرد . لحظات در نظر نيكا كند و كشدار مي گذشت . او دائما در ميان مسافريني كه از پشت شيشه مي گذشتند سرك مي كشيد ، ولي نشاني از مسافران خود نمي يافت . بالاخره انتظار پايان يافت و چشمان منتظر نيكا بر چهره عمه و دو نفر همراهش خيره ماند . عمه مانند هميشه بود همان صورت شكسته و نگاه مهربان ، ولي آن دو نفر را گويا هرگز نديده بود چهره شادي خيلي فرق كرده بود ، ولي نه به اندازه چهره عجيب ايرج با آن موهاي بلند و مسخره ، نيكا از ديدن هر دوي آنها يكه خورد ، ولي به روي خود نياورد . از ميان منتظران راهي به پشت شيشه جست و براي عمه و خانواده اش دست تكان داد . آنها نيز كه در ميان استقبال كنندگان بدنبال خانواده دكتر مي گشتند ، بلافاصله متوجه نيكا شدند و با لبخند برايش دست تكان دادند .

لحظاتي بعد نيكا بطرف عمه دويد و خود را در آغوش او انداخت ، بعد از آن شادي را صميمانه بوسيد . دكتر خواهرش را در آغوش كشيد و از احوالش پرسيد . آنگاه در حاليكه بين خواهر و خواهر زاده هايش قرار گرفته بود ، بطرف پاركينگ به راه افتادند ، ايرج و نيكا چند قدمي با بقيه فاصله گرفته بودند و عقب تر حركت مي كردند ، ايرج گفت :" حال همه رو پرسيدي غير از من."

- خوب اينكه ناراحتي نداره حال شما چطوره ايرج خان؟ سفر خوش گذشت ؟

- خوبم ، ممنون جاي شما در تمام مدت خيلي خيلي خالي بود

- دوستان بجاي ما

- دوستان بسيار، ولي هيچ كدوم نمي تونند جاي شما رو بگيرن ، حتما بايد يه سفر با هم بريم اونطرفي

نيكا لبخندي زد و چون نزديك ماشين رسيده بودند به وسط جمع پريد و گفت:" صبر كنيد ، اگه گفتيد ماشين ما كدومه "

باوجودي كه ماشين كيانوش دقيقا مقابل چشمهاي آنها قرار داشت ، هيچكدام به آن اشاره نكردند . بالاخره وقتي نيكا به تمام پاسخهاي آنها جواب منفي داد، ايرج با انگشت به ماشين كيانوش اشاره كرد و به شوخي گفت: نكنه مي خواي بگي اينه؟

نيكا با شيطنت پاسخ داد: چرا كه نه؟

ايرج با نعجب به دكتر نگاه كرد. در اينحال نيكا سوئيچ را از پدرش گرفت و در را باز كرد و گفت: خواهش ميكنم بفرماييد

ايرج در حين سوار شدن گفت:" خداي من! داي جان حسابي وضعت خوب شده! ماشين مدل بالايي داري.

دكتر در حاليكه استارت ميزد گفت: بله البته فقط همين امشب .

شادي كنار ايرج روي صندلي جلو نشست و گفت: ببينم نكنه بخاطر ما از آژانس ماشين كرايه كرديد؟

نيكا خنديد و جواب داد : نخير اين ماشين به ما پيشكش شده

ايرج ناباورانه پرسيد: از طرف چه كسي؟

نيكا صدايش را بم كرد و گفت: از طرف هواداران

عمه نگاهي به همسر دكتر كرد و گفت : نيكا چي مي گه افسانه جون؟

- شوخي ميكنه الهه خانم . مي خواستيم بيايم ماشين مسعود پنچر بود آقاي مهرنژاد سوئيچش رو به ما داد تا بموقع برسيم .

- ايرج برگشت و گفت: آقاي مهرنژاد، اون ديگه كيه زن دايي؟

- همون پسري كه داره تو خونه مداواش مي كنه .

- پس اسمش مهرنژاده .

- نه آقا اسمش كيانوشه، مهرنژاد فاميليشه

ايرج به نيكا نگاه كرد و گفت : با ما هم بله شيطون؟

- چرا كه نه.

همه خنديدند و ايرج گفت : پس لقمه بزرگي برداشتي دايي جون، طرف بايد خيلي پولدار باشه

- پولدار كه هستند ، ولي به من ربطي نداره .

- چطور به شما ربطي نداره؟

- من اينكارو فقط بخاطر دوستم آقاي بهروزي قبول كردم ، نه منافع مادي                                                                   

ادامه دارد ...



 


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0

نظرات (1)

  • maryam_sal

    ادامه داستان کجاست ؟

محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...