رمان حریم عشق قسمت سوم

altولي خوب ... حق معالجه رو كه بايد بگيري.

دكتر پاسخي نداد و دنده عوض كرد. ايرج به خنده رو به خواهرش كرد و گفت: شادي دوست داشتي جاي اين ديوونه بودي؟

 

شادي رو به نيكا كرد و گفت:" مي بيني چي ميگه؟ خدا نكنه من جاي اون باشم."

- بيچاره پولداره! ماشينش رو ببين.

- اگر كمي ديگه تبليغ كني ممكنه نظرم عوض بشه .

نيكا نمي دانست چرا وقتي ايرج كلمه (ديوانه ) را آن هم با آن لحن زننده ادا كرد بي علت ناراحت شد، احساس كرد او به كيانوش توهين مي كند. عمه دستش را به شانه نيكا زدو او روي برگرداند ، عمه پرسيد: خيلي جوونه؟

- بله عمه جون ، حدود 30، 31 سالشه

- بميرم براي دل مادرش، حالش خيلي بده؟ ديوونه ديوونه است؟

- نه حالا كه بهتر شده ، ولي ناراحتي شديد اعصاب داره .

- چرا؟

نيكا شانه هايش را بالا انداخت و گفت: نمي دونم ، پدر چيزي نميگه .

ايرج وارد بحث شد و گفت:" بايد آدم جالبي باشه ، دلم ميخواد ببينمش."

- پدر ايرج مي تونه كيانوش رو ببينه؟

- اگر كيانوش تمايل داشته باشه ما مي تونيم به خونمون دعوتش كنيم ، ولي مطمئن نيستم قبول كنه ، اون به تنهايي رغبت بيشتري نشون مي ده.

شادي سرش را به عقب گرداند و آرام پرسيد:" نيكا خوشگله؟"

- خيلي! هم خوشگل ، هم خوش تيپ ، هم مودب

- پس حتما دعوتش كنيد.

نيكا و شادي هر دو با صداي بلند خنديدند ، ايرج بطرف نيكا برگشت و گفت :" خانمها بلندتر ، اجازه بديد ما هم بخنديم ."

- متاسفم ايرج جان مخصوص خانمها بود.

افسانه نگاهي به شادي كرد و گفت:" خيلي حيف شد كه مازيار نيومد، كاش اون و پسرت رو هم مي آوردي."

- زندايي به پاي اونا مي نشستم تا آخر سال هم نمي تونستم بيام ، هومن مدرسه داره ، گذاشتمش پيش مازيار ، بذار تنها بمونه بچه داري كنه تا قدر منو بفهمه.

- دايي بيكار بودي اومدي حومه شهر، حالا اين همه راه رو بايد بريم .

- در عوض دايي جان كلي با صفاست .

- اصلا داداش اين چه زحمتي بود براي خودتون درست كرديد؟ مي رفتيم خونه خودمون ، مزاحم شما نمي شديم .

- زحمت چيه الهه خانم؟ شما بايد استراحت كنيد. براي شما هم زندگي تو حومه شهر خوبه ، فعلا چند روزي خونه ما بد بگذرونيد.

- زن داداش جون مگه با شما بدم مي گذره .

- اه ! خانمها چه تعارفاتي تكه پاره مي كنن دايي .

دكتر لبخند زد و گفت:" خوب رسيديم حتما خسته شديد؟

- نه دايي جون اتفاقا بعد از مدتها ديدن خيابوناي تهران براي من كه جالب بود، حتما براي مادر و ايرج هم همين طور بوده مخصوصا تو اين ماشين كه كسي خسته نميشه .... نيكا فردا اين ماشين رو بر مي داريم مي ريم گردش .

- نقشه نكش خواهر جون وگرنه صاحبش به حسابت ميرسه .

- اتفاقا كيانوش اينطوري نيست .

- مثل اينكه ديوونه ها خيلي به دلت مي شينن دختر دايي جون.

نيكا از طعنه ايرج هيچ خوشش نيامد. در همان حال دكتر كه براي باز كردن در حياط پياده شده بود ، دوباره سوار شد . ماشين داخل حياط شد و مسافرين پياده شدند .

نيكا بلافاصله به پنجره اتاق كيانوش نگاه كرد ، شياري از نور از لا به لاي پرده بيرون ميزد. او هنوز بيدار بود . به دكتر كه همراه مهمانان داخل مي شد نزديك شد و گفت:" پدر سوئيچ كيانوش رو امشب بهش مي ديد؟"

- فكر مي كني لازمش داشته باشه؟

نيكا شانه هايش را بي تفاوت بالا انداخت و گفت:" نمي دونم"

پدر سوئيچ را به دخترش داد نيكا گفت:" كيانوش بيداره ، ازش دعوت مي كنم بياد پيش ما؟"

- فكر نمي كنم بياد ، ولي تعارفش كن.

- شما بريد من زود مي آم .

نيكا بطرف ديگر حياط دويد و در ساختمان را زد، پس از چند لحظه آقاي جمالي در را گشود و گفت: كاري داشتيد؟

- شب بخير ، مي خواستم سوئيچ آقاي مهرنژاد رو پس بدم .

-به من بديد. ايشون كسي رو نمي پذيرن، سرشون درد مي كنه.

- به من بديد. ايشون كسي رو نمي پذيرن، سرشون درد ميكنه .

- متاسفم اگه لازمه پدرم رو خبر كنم؟

- نه لزومي نداره، دستور نفرمودند. حالا سوئيچ رو بديد و بريد

نيكا از برخورد او تعجب نكرد، چون اين مرد هميشه با او همين طور رفتار ميكرد. گاهي اوقات كه به نيكا نگاه ميكرد، مي شد شعله پر فروغ نفرت را در نگاهش عيان ديد . نيكا سوئيچ را بالا آورد تا به او بدهد كه صدايي پرسيد:" جلال كيه؟"

او به داخل برگشت و گفت :" دختر دكتر، سوئيچ رو آورده آقا، داشتن مي رفتن."

- بگيد اگر كاري ندارن تشريف بيارن تو .

- ولي ايشون مهمان دارن.

نيكا واقعا عصباني شد ، ميخواست فرياد بزند( به تو چه ربطي داره اون با من صحبت ميكنه تو چرا جواب مي دي) اما چيزي نگفت فقط سوئيچ را بالاتر گرفت و با عصبانيت گفت: بگيريد.

همين كه جمالي دستش را براي گرفتن سوئيچ پيش آورد ، دست ديگري او را كنار زد، كيانوش در آستانه در ظاهر شد . نيكا بنظرش رسيد كه او رنگ پريده و خسته است . وقتي نگاهش را به او دوخت چشمانش را ديد كه به شدت سرخ شده بود

- شب بخير.

- معذرت ميخوام آقاي مهرنژاد ، فكر كردم شايد به ماشين احتياج داشته باشيد سوئيچ رو آوردم ، قصد مزاحمت نداشتم .

- حالا هم مزاحم نيستيد، بفرماييد تو مي دونيد كه منزل شماست ، من نبايد تعارف كنم .

- متشكرم ، ولي مثل اينكه شما حالتون خوب نيست.

- چيز مهمي نيست، كمي سردرد دارم. فكر مي كنم بزودي خوب ميشه.

- پس بهتره من زودتر برم تا شما استراحت كنيد هر چند ميخواستم از شما بخوام اگه دوست داشته باشيد بياييد دور هم باشيم ، ولي ظاهرا شما نمي تونيد اين افتخار رو نصيب ما كنيد

- از لطفتون ممنون ، در يه فرصت بهتر حتما به ديدن خواهر آقاي دكتر ميام

- بفرمائيد اين هم سوئيچ.

- احتياجي بهش ندارم ، لطفا ببريد، شايد بخوايد با مهمونا به گردش بريد.

- به گمونم اونا خسته باشن ، مي خوان استراحت كنن ، ممكنه شما صبح به ماشين احتياج داشته باشيد، ولي ما خواب باشيم .

- من صبح هم لازمش ندارم، شما سوئيچ رو ببريد تا صبح دكتر بتونن لاستيك ها رو به تعميرگاه ببرن.

- ما امشب خيلي مزاحم شما شديم، بايد ببخشيد.

- ابدا اينطور نيست خانم ، شب خوش

- شب بخير

نيكا به راه افتاد، اما هنوز چند قدم نرفته بود كه به عقب برگشت ، كيانوش همچنان بر آستانه در ايستاده بود نيكا گفت:" آقاي مهرنژاد شما مطمئن هستيد كه به پدر نيازي نداريد؟"

- بله متشكرم ، شما نگران نباشيد

- اميدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه.

- شما خيلي لطف داريد

- خدانگهدار

- سلام منو به دكتر و مهمانها برسونيد و از جانب من عذرخواهي كنيد.

- حتما متشكرم.

- نيكا از پشت سر صداي بسته شدن در را شنيد ، با سرعت بطرف ساختمان خودشان رفت، وقتي داخل شد گويا صحبت بر سر كيانوش بود، زيرا او شنيد كه عمه گفت:" طفلك افسانه حق داشته مخالفت كنه، تو دختر جوون داري چطور جرئت كردي از اينكارا بكني؟

ايرج دنباله حرف عمه را گرفت و ادامه دا:" مخصوصا مردي كه عقل سليمي نداره. اگر اتفاقي بيفته هيچ كس اونو محكوم نمي كنه، چون همه مي دونن ديوونه است"

- قبلا هم گفتم اون طور كه شما تصور مي كنيد ديوونه نيست ، فقط ناراحتي اعصاب داره ... افسرده است.

نيكا ديگر نتوانست تحمل كند در را بشدت باز كرد و داخل شد . با ورود او سكوت برقرار گرديد . دكتر براي آنكه چيزي گفته باشد ، رو به نيكا كرد و گفت :" دخترم سوئيچ رو دادي؟"

- نه پدر.

- چرا؟

- گفت احتياجي به ماشين نداره ، باشه تا فردا شما بتونيد لاستيكها رو به تعميرگاه ببريد.

مادر با سيني چاي وارد شد و گفت: نيكا جان پذيرايي نمي كني؟

نيكا سيني چاي را از دست مادر گرفت و به تك تك حاضرين تعارف كردوقتي مقابل ايرج رسيد، او در حاليكه فنجانش را بر مي داشت گفت :" آقاي مهرنژاد تشريف نميارن؟"

- نه ، سر درد داشت .

دكتر شتابزده پرسيد:" كيانوش سردرد داره؟"

- بله

دكتر در حاليكه برمي خاست گفت:" چرا زودتر نگفتي بايد برم ببينمش ."

- نه لزومي نداره

- چطور؟

- خودش گفت نيازي به شما نيست.

دكتر نشست و ايرج با دلخوري گفت:" مثل اينكه تو اين خونه جز در مورد اين آقا حرفي زده نمي شه؟"

افسانه گويا كاملا متوجه دلخوري او شده بود و براي عوض كردن موضوع صحبت گفت:" حق با ايرجه ، خوب شادي جان الهه خانم از سفر تعريف كنيد."

شادي گويا منتظر همين كلام بود ، زيرا بلافاصله شروع به تعريف كرد و با آب و تاب بسيار از رخدادهاي سفر سخن گفت. نيكا كم كم احساس كرد خواب پلكهايش را سنگين مي كند ، خميازه اي كشيد . در همين لحظه نگاه شادي به او افتاد و به خنده گفت:" قصه كه نمي گم دختر خوابيدي ، بهتره بقيه تعريفها رو بذاريم براي فردا."

همه با صداي بلند خنديدند و مادر گفت:" آره شما خسته ايد بايد استراحت كنيد."

نيكا از جاي برخاست و گفت :" شادي بيا تو اتاق من."

- خوب پس خانمهاي جوان به اتاقتون بريد.

- شب همگي بخير

شادي ونيكا بطرف اتاق نيكا رفتند، او در را باز كرد و گفت : "بفرماييد."

شادي داخل شد دور خود چرخي زد و هيجان زده گفت:"خداي من! اين اسباب بازيها منو ياد دوران بچگي انداخت."

نيكا عروسكي را بغل كرد . مقابل شادي ايستاد و گفت :" اين يادت مياد؟"

- آره يادمه چقدر سر اين عروسك دعوا مي كرديم ....چه دوران خوشي بود! چه غلطي كردم شوهر كردم ، به هواي خارج رفتن 16 سالگي شوهر كرديم و راهي ديار غربت شديم بخاطر هيچي

- كاش الان هم بچه بوديم !

- خوش بحال تو ، سهيلا ، پريسا ، من بيچاره فقط 3-4 سال از شما بزرگترم ، اون وقت من يه پسر 7 ساله دارم تو تازه مي خواي عروس خانم بشي.

- بس كن دختر ، تو هم خوشبختي ، مازيار مرد خوبيه ، هومن كوچولو هم باعث افتخار مادرش ميشه.

- ولي نيكا دوري از شهر و ديار و خانواده خيلي سخته .

در همين لحظه چند ضربه به در خورد ، ايرج در را گشود و گفت : " شما بيداريد

-بله!

- مي تونم بيام تو؟

- البته دادش جون.

- نمي يام.

- چرا؟

- چون نيكا دوست نداره

- من دوست ندارم؟

- بله صاحبخونه تويي ، چرا شادي بايد منو دعوت كنه؟

- ايرج بچه نشو بياتو.

ايرج داخل شد و در حاليكه در را مي بست رو به نيكا كرد و پرسيد :" راست بگو ببينم تو واقعا از ديدن ما خوشحال شدي؟"

- اين چه سواليه؟ مسلمه كه خوشحال شدم .

- ولي من اينطور فكر نمي كنم.

نيكا توپ بادي كوچكي را برداشت و بسوي ايرج پرتاب كرد . او توپ را در هوا قاپيد و گفت :"نوكرتم"

بعد توپ را بطرف شادي پرتاپ كرد و شادي توپ را با هر دو دست گرفت فرياد زد:" بگير نيكا ، دست رشته ... اگه راست مي گي بگيرش ايرج."

به اين ترتيب دست رشته با هياهو و خنده شروع شد.

************ 

كيانوش بالش را روي سرش فشرد، براحتي مي توانست صداي نيكا را بشنود ، حتما پنجره اتاقش باز بود . صداي بازي آنان چنان در اتاق او پيچيده بود كه گويا بازي در همان اتاق جريان داشت . كيانوش روي تخت نشست . بالش را به گوشه اي پرتاب كرد و فرياد كشيد :" جلال"

جمالي بسرعت داخل اتاق گرديد مضطرب پرسيد:" چي شده آقا؟"

- قرصهام ، قرصهام كجاست ؟

- او با سرعت از اتاق خارج شد ، لحظه اي بعد با يك ليوان آب و ظرفي كه درون آن چندين قرص قرارداشت ، بازگشت . كيانوش تمام قرصها را با هم به دهان ريخت و ليوان آب را لاجرعه سر كشيد ، جمالي جلو آمد و دستش را بر پيشاني كيانوش گذاشت . آنگاه بالش را از گوشه اتاق برداشت . بر روي تخت گذاشت و شانه هاي كيانوش را به عقب كشيد و او را وادار به دراز كشيدن كرد، آنگاه با سرعت از اتاق خارج شد . ولي هنوز چند لحظه اي نگذشته بود كه بار ديگر بازگشت ، در دستش حوله اي خيس و خنك بود . آن را بر روي پيشاني جوان گذاشت و او چشمانش را بزحمت گشود مرد پرسيد: آقا مي خواهيد دكتر رو خبر كنم؟

- نه.

- سعي كنيد بخوابيد.

بعد بطرف پنجره رفت و در حاليكه زير لب غر ميزد( نصفه شب بازي، اون هم با اين همه سر و صدا ، عجب دختر بي فكريه!)

آن را بست كيانوش بي اختيار به جانب پنجره برگشت ، لحظه اي به پرده ها خيره شد و گفت : متشكرم جلال ميتوني بري.

- نه آقا ، تا شما نخوابيد نمي رم .

- برو استراحت كن من بهتر شدم .

- هر چي شما بفرماييد.

آنگاه نگاه ديگري به صورت رنگ پريده جوان كرد و آهسته خارج شد . با خروج او كيانوش از جاي برخاست پشت پنجره رفت ، پرده را كنار زد و پنجره را باز كرد و مقابل آن ايستاد. بار ديگر موجي از هياهو وارد اتاق شد . كيانوش توپ رنگارنگ را مي ديد كه به اين طرف و آن طرف پرتاب مي گرديد. و صداي كودكانه خنده نيكا را مي شنيد، نسيم خنك بهاري به صورتش ميخورد و او احساس سرما ميكرد ، اين مناظر او را به روزهاي گذشته مي كشاند ولي او نميخواست دفتر خاطراتش را مرور كند ، خسته و سرخورده چشمانش را روي هم گذاشت .

************ *******

توپ پشت تخت افتاد، نيكا بطرف توپ دويد،روي تخت خم شد و توپ را برداشت ، درحين بلند شدن چشمش به پنجره روبه رو افتاد كيانوش را پشت آن ديد . توپ را بطرف او پرتاب كرد، وقتي توپ به هوا رفت ، تازه فهميد كه چه كرده است و در دل آرزو كرد توپ به او نرسد ، ولي توپ دقيقا از پنجره روبرو گذشت و به تن كيانوش خورد و او را بخود آورد . او چشمانش را گشود و توپ را مقابل پاي خود و نيكا را پشت پنجره ديد ، خم شد توپ را برداشت . نيكا برايش دست تكان داد . او توپ را بطرفش پرتاب كرد و بسرعت از جلوي پنجره كنار رفت و پرده ها را كشيد . ايرج كنار نيكا آمد و پرسيد :" آقا اتاق شما رو تماشا مي كردن؟"

نيكا دستپاچه گفت:" نه ، داشت پنجره اتاقش را مي بست ، من توپ رو براش پرت كردم."

شادي هم جلو آمد و پرسيد:" كجاست ؟ كدوم پنجره؟

نيكا به پنجره اتاق كيانوش اشاره كرد: اون پنجره

- ولي اونجا كه كسي نيست.

- كنار رفت

- براي چي توپ رو براش پرت كردي؟

- خودم هم نمي دونم خيلي مسخره بود به گمونم ناراحت شد

- خودت رو ناراحت نكن دختر، فكر مي كنه توپ اتفاقي تو اتاقش افتاده

ايرج با اخم روي كاناپه نشست . نيكا متوجه ناراحتي او شد خودش هم ناراحت و پشيمان بود ، ولي شادي راست مي گفت مسلما كيانوش تصور كرده بود كه توپ اتفاقي با او برخورد كرده است، او مطمئن بود كه كيانوش به اتاقش نگاه نميكرد . پس حتما نمي فهميد كه نيكا عمدا توپ را بسوي او پرتاب كرده است . اما مشكل ديگري نيز بود ايرج را چطور قانع كند

- گوش كن ايرج باور كن من منظوري نداشتم

- مي دونم

- پس چرا اينطوري نشستي ؟ تو كه انقدر حساس نبودي!

- حق داري ، منو ببخش ، منظوري نداشتم ... خوب دخترها ادامه مي ديد يا مي خوابيد؟

- من كه خوابم گرفته.

- اين از شادي خانم كه از دور خارج شد ، نيكا جان تو هم استراحت كن ، من هم مي رم تا شماها راحت باشيد.

بعد از جاي برخاست ، بطرف در رفت . نيكا نيز بدنبال او براه افتاد ايرج در را باز كرد و خارج شد" بعد بطرف نيكا برگشت ، لبخندي زد و گفت: " خيالت راحت باشه رفتم" نيكا با ناز خنديد و ايرج ادامه داد:" نيكا تو كه سر قولت هستي نه؟"

- مسلمه!

- حتما؟

نيكا با سر تصديق كرد و ايرج گفت :" پس شب بخير همسر آينده"

-شب تو هم بخير

- به اميد آينده اي شيرين .

ايرج خنديد و رفت . نيكا در حاليكه لبخند ميزد به داخل بازگشت ، شادي با شيطنت گفت:" هميشه بخندي خانم"

- متشكرم تو هم همينطور

- خوب چي پچ پچ مي كرديد .

- هيچي امان از دست اين برادرت

- خيلي هم دلت بخواد ، هيچ عيبي نداره گيريم فقط عاشقه.

نيكا خنديد و درحاليكه تخت را آماده ميكرد گفت:" تو روي تخت بخواب من روي زمين رختخواب پهن ميكنم.

- نيازي نيست با هم مي خوابيم

- جا نمي گيريم

- يادت نيست وقتي بچه بوديم چهار نفره روي يه تخت مي خوابيديم

- باشه اگه تو راضي باشي من حرفي ندارم .

- شادي روي تخت دراز كشيد نيكا هم كنارش قرار گرفت شادي با خنده گفت:" ميبيني زيادم جا تنگ نيست، معلومه كه خيلي هم بزرگ نشديم."

- راست مي گي

- خوب حالا كه تنها شديم بگو ببينم براي چي توپ رو به كيانوش زدي؟

نيكا به شادي چشم دوخت و گفت: حقيقتش خودم هم نمي دونم ، ديدم خيلي متفكر ايستاده ، انگار اصلا تو اين دنيا نيست . خواستم با اين كار اون رو هم به بازي دعوت كنم."

-دلت براش مي سوزه؟

- خيلي.

- حق داري... تو مي دوني چرا ديوونه شده؟

نيكا در يك لحظه تصميم گرفت ماجراي دفترخاطرات را بازگو كند، اما بسرعت منصرف شد و با سر پاسخ منفي داد.

- خيلي دلم ميخواد ببينمش

- امشب گفت كه به ديدنتون مياد..... خيلي شلوغ كرديم فكر مي كنم سر و صداي مارو شنيده.

- حتما شنيده ، مگه اين پنجره ها چقدر با هم فاصله دارند

- سرش درد ميكرد خيلي بد كرديم... اصلا حواسم نبود


 

    


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0
  • No comments found
محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...