رمان حریم عشق قسمت پنجم

پس از طي كردن تعدادي پله به كنار حوض رسيدند دور تا دور آن آلاچيق هاي كوچك چوبي قرار داشت كه ميزهايي زير آنها چيده شده بود . زير سقف هر آلاچيق فانوس كوچكي سوسو ميزد هر چند نور ناقابل آن در مقابل آن همه چراغهاي رنگي بحساب نمي آمد ولي منظره دلپذيري به آلاچيق هاي كوچك داده بود .

پيشخدمت كه كناري ايستاده بود بمحض ديدن آنها جلو آمد تعظيمي كرد و خطاب به كيانوش گفت:" آقاي مهرنژاد بعد از مدتها قدم رنجه فرموديد، خيلي خوش آمديد خوشبختانه جاي هميشگي شما خاليه همونجا تشريف مي بريد؟

كيانوش سرد ومحكم پاسخ داد: خير!

- پس در اينصورت يكي از بهترين ميزهامون رو در اختيار شما قرار مي دم . لطفا بفرماييد خانمها خواهش مي كنم .

 

او آنها را بسمت يك ميز چهار نفره كنار حوض راهنمايي كرد آن ميز در انتهاي سكوي حوض بزرگ قرار داشت و چشم انداز زيباي شهر از آنجا به خوبي هويدا بود، طوري كه بنظر مي رسيد شهر زير پاي انسان است . گارسون ديگري بسرعت آمد . او نيز كيانوش را مي شناخت با او صحبتي كرد و ليست دسرها را در اختيار آنان گذارد كيانوش به آرامي گفت:" خانمها هر چي مايليد سفارش بديد."

- من كرم كارامل مي خورم تو چي نيكا؟

 نيكا فكري كرد و پاسخ داد:" منم موافقم ."

-         وديگه؟

-          كافيه .

-         خوب براي خانمها كرم كارامل ، بستني ميوه اي و نوشيدني ، شما چطور ايرج خان؟

-         اگه برنامه خانمها اينه منهم موافقم .

گارسون از كيانوش پرسيد : شما هم مثل هميشه؟

با زهم چهره كيانوش تغيير كرد ، لحنش سرد گرديد و گفت : خير مثل بقيه

-         چشم آقا!

گارسون با سرعت دور شد . نيكا مردي را با كت و شلوار مشكي ، پيراهن سفيد كراواتي زرشكي ديد كه بطرف آنها مي آمد نزديكتر كه شد با آن قد كوتاه و اندام فربه به چشم نيكا خپل و بامزه آمد او با تعجب گفت: اون آقا بطرف ما مياد؟

كيانوش به آنسو نگاه كرد، لحظه اي چشمانش را برهم فشرد و با ناله گفت:" خداي من مدير رستوران!"

مرد پيش آمد كيانوش با بي ميلي برخاست و با او دست داد. مرد رو به كيانوش كرد و گفت :" چه عجب يادي از ما كرديد؟

-         گرفتاري زياده

-         مي دونم .... ايران نبوديد؟

-         مدتي نبودم ، مدتي هم استراحت ميكردم .

-         آقاي مهندس چطورند؟ مادر و عمو خوبند؟ سلام منو برسونيد

-         خوبند متشكرم

-         بفرماييد داخل شام ميل كنيد.

-         متشكرم شام صرف شده ، ما فقط براي دسر اومديم

-          به هر حال من در هر مورد در خدمتم

در همين لحظه گارسون با چرخي كه سيني پر از سفارشات بر روي آن قرار داشت به كنار ميز رسيد و خواست ظرفها را بچيند ، ولي مدير رستوران گفت : خودم اين كارو ميكنم تو برو.

سپس تمام ظروف را با احترام بر روي ميز چيد و با لبخند گفت: (( بفرماييد)) بعد رويش را به كيانوش كرد و گفت:" من فكر مي كنم وجودم اينجا ضرورتي نداره اگر اجازه بدين زمت رو كم كنم شما راحت تر خواهيد بود ، ولي اگر امري داشتيد حتما منو خبر كنيد.

-         متشكرم .

مرد بار ديگر با احترام سر خم كرد و رفت در حاليكه نيكا از برخورد رسمي و خشك كيانوش با او متعجب شده بود . او حتي مدير رستوران را تعارف به نشستن هم نكرد و اين بر خلاف تواضع هميشگي او در برخورد با خانواده دكتر بود . وقتي تنها شدند كيانوش با همان لحن قبلب از بچه ها خواست شروع كنند شادي گفت:" تصور مي كنيد ما بتونيم اين همه رو بخوريم ؟"

- هر قدر كه مي تونيد بخوريد اگر چيز ديگه اي هم خواستيد خواهش مي كنم بي تعارف سفارش بديد.

ايرج گفت:" خيلي وقته به اينجا نيومدي؟"

-         بله خيلي وقته .

-         جاي خوبيه ولي خيلي خلوت و آرومه .

-         خوبيش هم در همينه ولي اين خلوتي فقط در روزهاي غير تعطيله

-         مي دوني كيانوش من جاهاي شلوغ رو ترجيح ميدم .

-         خيلي خوبه ، فكر مي كنم علتش اينه كه هنوز جوونيد وقتي مقل ما سن و سالي ازتون گذشت از سر و صدا و شلوغي گريزون مي شيد.

همه خنديدند و شادي در ميان خنده گفت:" مگه شما چند سالتونه؟"

-         خيلي بيشتر از شما

-         دل بايد جوون باشه

-         پس در اين صورت نزديك به هزار سال .

شادي و ايرج خنديدند ، ولي نيكا لحظه اي به چهره افسرده كيانوش نگريست و تنها لبخند زد شادي در حاليكه قاشقي از بستني كاكائويي بر مي داشت گفت:" من پسري به سن شما دارم كه فقط بستني كاكائويي مي خوره"

-         مثل نيكا خانم كه فقط قسمت شاه توتي بستني خودشون رو خوردند .

نيكا با تعجب به كيانوش نگاه كرد . او تصور نميكرد اين مرد كه در ظاهر به هيچ چيز توجه ندارد اينگونه با دقت كارهاي اطرافيانش را زير نظر داشته باشد كيانوش كه نوز از بستني خود نخورده بود آنرا جلوي نيكا گذاشت و گفت: لطفا قسمت شاه توتي اين رو هم برداريد.

-         متشكر كافي بود.

-         خواهش ميكنم برداريد

-         پس شما هم هر قسمتي رو كه بيشتر دوست داريد از بستني من برداريد چون من بقيه رو نمي خورم .

-         براي من فرقي نداره طعم همه چيز براي من يكسانه

نيكا به خواسته او عمل كرد بچه ها همه مشغول بودند به استثناء كيانوش كه تنها بازي ميكرد. با سر چاقو نقشهايي بر روي كرم كاراملش مي كشيد ولي فورا آنها را پاك ميكرد . در اينحال گارسون پيش آمد و در مقابل كيانوش خم شد و گفت : فرمايشي داشتيد؟

نيكا اصلا متوجه نشد او چه وقت به گارسون اشاره كرد ظاهرا ايرج و شادي هم نفهميده بودند چون آنها نيز با تعجب به گارسون نگاه ميكردند كيانوش در گوش جوان يونيفورم پوشيده چيزي زمزمه كرد . نيكا شنيد كه او پاسخ داد(( الساعه قربان!)) و سپس رفت. كيانوش به هيچ كدامشان نگاه نكرد شايد نمي خواست توضيحي بدهد. تنها در همان حال عذر خواهي مختصري كرد چند لحظه بعد پيشخدمت بازگشت و به كيانوش گفت:" بله قربان!" كيانوش بلافاصله از جاي برخاست و گفت:" منو ببخشيد، مجبورم چند لحظه اي شما رو تنها بذارم زود بر مي گردم. از خودتون پذيرايي كنيد." و بعد رفت نيكا احساس كرد كه رنگ چهره اش پريده و دستانش مي لرزيد، حتي صدايش نيز مرتعش بود . علاوه بر آن بسيار دستپاچه و هيجانزده بنظر مي آمد  حس كنجكاويش تحريك شد . دلش مي خواست دنبال او برود اما وجود همراهانش مانع شد . شادي با تعجب پرسيد:" كجا رفت؟"

-         نمي دونم

-         من احساس كردم طور خاصي شده بود . نيكا بنظر تو اينطور نبود؟ چهره اش خيلي وهم انگيز شده بود.

-         نيكا با سر تائيد كرد. و ايرج گفت :" خيالبافي نكن دختر ، اصلا شما چه كار داريد؟ حتما كاري داره ، نوشيدني هاتون رو بخوريد."

شادي دستانش را بهم زد و گفت:" خيلي چسبنده بود، اينطوري نمي تونم بخورم ، دستشويي كجاست؟"

نيكا و ايرج به اطراف خود نگاه كردند ، ولي چيزي دستگيرشان نشد . نيكا گفت:" بهتره از گارسون ها بپرسيم

-         من تنها نميرم ايرج بلند شو.

-         خوب نيكا تنها مي مونه.

-         راست مي گي نميخواد خودم ميرم .

-         نه مساله اي نيست ، ايرج همراهش برو

-         ولي ....

-         ولي نداره تنها نمي تونه بره.

شادي از جايش برخاست . ايرج نيز بالاجبار با او همراه شد . نيكا دور شدن آندو را تماشا كرد، بعد با چاقو بر روي كرم كارامل كيانوش كه همچنان دست نخورده باقي مانده بود ، نوشت (( نيلوفر)) چند لحظه ديگر هم نشست ناگهان فكري بخاطرش رسيد، از جاي برخاست و به اولين گارسوني كه برخورد كرد پرسيد:" مي بخشيد ، يكي از همكارهاي شما الان سر ميز ما با آقاي مهرنژاد صحبت كردند ، مي تونم ايشون رو ببينم؟"

-         كدوم رو خانم؟

-         همون جوان قد بلند لاغر

-         خوب با ايشون چه كار داريد؟

-         مي خواستم بدونم آقاي مهرنژاد كجا رفتند ؟

-     منم مي تونم بشما كمك كنم اينجا همه مي دونن ايشون كجا هستند ، شايد نزديك به هفت ، هشت سال باشه كه به اينجا ميان و هميشه هم جاشون مشخصه

-         پس منو راهنمايي مي كنيد؟

-         بله ، ولي من اجازه ندارم مزاحمشون بشم ، بايد تنها بريد

-         اشكالي نداره ، خيلي ممنون

نيكا بدنبال پيشخدمت به راه افتاد ، يكبار به پشت سرش نگاه كرد ، ولي اثري از ايرج و شادي نديد . كارسون در حاليكه از چند پله سرازير شده بود گفت:" دفعه اول كه آقاي مهرنژاد خانمشون رو اينجا آورده بودند ، هيچ وقت يادم نمي ره ، باورتون نميشه به همه انعامهاي حسابي داد."

نيكا با تعجب به او نگاه كرد، تا آنجا كه او خبر داشت كيانوش مجرد بود، ولي چيزي نگفت هر دو وارد باغ شدند . پيشخدمت به گوشه اي از باغ اشاره كرد وگفت:" اونجا پشت اون بيد مجنون جاي خيلي قشنگيه ! خوش منظره ترين قسمت اين رستوران."

-         متشكرم ، لطفا اگه دوستاي من سراغم رو گرفتند چيزي بهشون نگيد.

-         چشم خانم

با رفتن پيشخدمت نيكا آهسته بطرف درخت حركت كرد. نزديكتر كه رسيد صداي گفتگويي را شنيد ، ظاهرا كيانوش با كسي صحبت ميكرد قلب نيكا بي جهت به تپش افتاد و احساس كرد مخاطب كيانوش دختري است گوشهايش را تيز كرد:

- زندگيمو تباه كردي آخه چرا؟ من براي تو دنيايي از سعادت و خوشبختي مي ساختم، تو براي من همه چيز بودي ، فراموش كردن تو سخت تر از اوني بود كه تصور ميكردم... نمي تونم ، نمي تونم فراموشت كنم . چشماي تو جهنم آرزوهاي من بود. ولي من فكر ميكردم كه ميتونم آلونك خوشبختيم رو ميون سبزه زار چشمات بنا كنم.... تو همه چيز رو خراب كردي ، چرا رفتي چرا؟

صداي بغض آلود كيانوش خاموش شد و نيكا صداي هق هق گريه اش را شنيد ، تاكنون نديده بود كه مردي اينگونه گريه كند. باورش نميشد . كمي جلوتر رفت، چشمانش از تعجب گرد شده بود . كيانوش را ديد كه سرش را بر زانو گذارده بود و شانه هايش از شدت گريه مي لرزيد اما هر چه نگاه كرد كس ديگري را نديد بي اختيار پيش رفت، درخشش آتش سيگار لاي انگشتان او توجهش را بخو جلب كرد هرگز او را در حال كشيدن سيگار نديده بود. كيانوش سرش را از روي زانو برداشت قطرات اشك بر گونه اش درخشيد پك محكمي به سيگارش زد و دودش را فرو خورد ، چشمانش را بر هم فشرد لحظاتي به همان حال ماند و باز چشمانش را گشود. با مشت محكم روي تخت كوبيد و فرياد زد" لعنت بر تو! بعد سرش را بالا آورد در يك لحظه چشمش به چهره بهت زده نيكا افتاد. نيكا احساس كرد، خشم عضلات صورت مرد جوان را منقبض مي كند ، خواست بگريزد اما پايش حركت نميكرد ، اين دومين بار بود كه در مقابل كيانوش به اين حالت دچار ميشد،كيانوش با تعجب و خشم گفت:" شما اينجا چكار مي كني؟"

-         من ..... من برات نگران شده بودم

-         براي من؟ شما فقط براي ارضاء حس كنجكاويتون به اينجا اومديد

نيكا به لحن پر طعنه كيانوش اعتنايي نكرد و گفت:" باوركن با اون حالتي كه ما رو ترك كردي نگرانت شدم"

-         خوب پس بيا و بنشين

نيكا با قدمهاي نا مطمئن پيش رفت .

-         بنشين!

او گويا مسخ شده باشد آرام نشست

-         با پسر عمه عزيزتون چكار كرديد؟

-         شادي رو برد به دستشويي ، ميخواست دستاش رو بشوره

-         خوب دستشويي زياد دور نيست ، حتما الان برگشتند نمي ترسيد از اينكه منو با شما ببينه ناراحت بشه؟

-         ناراحت نميشه.

-         دروغ مي گيد، اون مرد مو بلند با اون لباسهاي هزار رنگش خيلي بشما حساسه

نيكا پاسخي نداد و او ادامه داد:" خيلي وقته اينجا هستيد؟

-         نه!

-         باز هم دروغ ميگيد.

-         نه باور كن دروغ نمي گم ، تازه اومده بودم ، فكر ميكردم با كسي صحبت ميكنيد جلو نيامدم

كيانوشسيگارش را در جاسيگاري خاموش كرد و با لحن ملايمتري گفت:" معذرت ميخوام ، فراموش كردم خاموشش كنم خانمها چندان علاقه اي به دود ندارند.

-         شما سيگار مي كشيد؟

-         بله خيلي زياد

-         من نميدونستم

-         توقع كه نداريد من در مقابل پدرتون سيگار روشن كنم.

نيكا سري تكون داد و كيانوش باز گفت:" بلند شيد ، فكر نمي كنم صلاح باشه مهمانها رو معطل كنيم .؟

نيكا هنوز به دور و برش نگاه ميكرد ، كيانوش كمي به او نزديك شد و گفت: اينجا رو خوب تماشا كن ، روزي معبد من بود. هفته اي يك شب با الهه ام به اينجا مي اومدم و شب بعد براي ستايش جاي پاهاش تنها مي اومدم . نيكا به خود جرات داد و پرسيد: خيلي دوستش داشتيد؟

كيانوش سري تكان داد و گفت :" خيلي؟.... نه اين كلمه چندان مناسب نيست هيچ كلمه مناسبتري هم پيدا نمي كنم .

نيكا با اندوه نگاهش كرد و از جاي برخاست كيانوش گفت: صبر كن مي خوام باهات حرف بزنم"

نيكا از لحن خودماني او تعجب كرد و گفت: بفرمائيد.

- گوش كن خانم كوچولو هيچ وقت خودت رو درگير عشق نكن ، به هيچ كس و هيچ چيز دل نبند و پايبند نشو ، عشق مثل تار عنكبوته و تو مثل پروانه ، نذار بالهات در اين حصار چسبناك گير كنه كه در اون صورت زندگيت تباه ميشه . نيكا انديشيد تشبيه عشق به تار عنكبوت چه تشبيه زشتي است گرچه با صحبتهاي كيانوش موافق نبود ، ولي مخالفتي نيز نكرد و در سكوت همراهش شد . از دور بميز نگاه كرد ايرج و شادي برگشته بودند اكنون بايد پاسخي مناسب براي ايرج مي يافت. وقتي چشم ايرج به نيكا افتاد كه دوشادوش كيانوش پيش مي آمد در چشمانش شعله هاي خشم زبانه كشيد و با تنفري آشكار به كيانوش نگاه كرد. بمحض آنكه بميز نزديك شدند كيانوش لب به سخن گشود و قبل از آنكه كسي فرصت صحبت بيابد گفت: " چرا نيكا خانم رو سرگردون كردين؟ اگر من ايشون رو نمي ديدمتا آخر باغ رفته بود"

ايرج با تعجب پرسيد:" تو دنبال ما اومدي!؟"

نيكا چاره اي جز ادامه دروغ كيانوش نداشت بنابراين گفت: بله

كيانوش فورا جمله نيكا را اينطور ادامه دادكه:" يكي از گارسونها به خام گفته بود كه دستشويي ته باغه ، غافل از اينكه شما به داخل ساختمون رفته بودين درسته؟"

چهره ايرج رفته رفته آرام شد و گفت:" بله ..... چطور شد دنبال ما اومدي؟

-         دير كرديد حوصله ام سر رفت

ظاهرا همه چيز بخوبي تمام شده بود . كيانوش و نيكا بر جاي خود نشستند كيانوش نگاهي بميز كرد و گفت:گ خوب چيزي سفارش بديد. چي مي خوريد؟"

ولي ناگهان چهره اش تغيير كرد . نگاهي به ظرف كرم و نگاهي غضب آلود به نيكا انداخت . نيكا فورا متوجه منظور او شد . او فراموش كرده بود نام نيلوفر را از روي كرم كارامل كيانوش پاك كند . او همچنان به نيكا نگاه ميكرد و نيكا سنگيني نگاهش را بخوبي حس ميكرد . ولي جرات نميكرد سرش را بلند كند كيانوش از جاي برخاسا ظرف كرم كارامل را برداشت يكراست بطرف سطل زباله كنار حياط رفت و آنرا با ظرف داخل سطل انداخت هر سه بهت زده به او نگاه كردند او برگشت و گفت: پشه توش افتاده بود.

شادي و ايرج خنديدند و ايرج گفت: تو كه نمي خوري لااقل اون بخوره

بعد از آن كيانوش ديگر سكوت كرد و در چند جمله بعدي كه رد و بدل شد دخالتي نكرد تا آنكه شادي مستقيما اورا مخاطب قرارداد و گفت: " آقاي مهرنژاد مايليد كمي قدم بزنيم"

ولي كيانوش تنها با حركت سر اعلام موافقت كرد، آنگاه همگي از جا برخاستند و به آرامي حركت كردند . چهره كيانوش نيكا را عذاب مي داد. نمي دانست چه بايد بكند؟ امشب دو مرتبه اين جوان را آزرده بود و اكنون سكوت مبهم او شكستني نبود ، بالاخره نيكا تصميم گرفت از ديگران بخواهد كه به اين گردش كسالت آور خاتمه دهند، لذا رو به ايرج كرد و گفت:" فكر نمي كني براي امشب كافي باشه؟ بهتره بريم خونه ، من خيلي خوابم مي ياد."

-         حالا زوده .

كيانوش نگاهي به نيكا كرد و گفت:" خسته شديد؟"

نيكا از اينكه بالاخره او به سكوتش خاتمه داد خوشحال شد و گفت:" بله فكر مي كنم شما هم خسته شديد."

-         من خسته نيستم ، ولي اگر شما خسته ايد بهتره برگرديم ، موافقيد ايرج خان؟

-         حالا زوده ، ياد بگير كمي تحمل كني.

نيكا عصباني شد و فرياد كشيد:" ولي من بر مي گردم."

صدايش پيچيد، خودش هم نفهميد چرا فرياد كشيده . ايرج از فرياد او جا خورد ولي او بي اعتنا رو به كيانوش كرد و گفت:" آقاي مهرنژاد لطفا سوئيچ ماشينتون رو به من بديد . من اونجا منتظر مي مونم ، شما هم هر وقت اين آقا خسته شد بيايد.

كيانوش بي معطلي سوئيچ را مقابل نيكا گرفت. نيكا آنرا برداشت

ايرج گفت: منم مي آم

-         لازم نيست

-          فقط تا كنار ماشين

-         گفتم لازم نيست

-         نمي شه كه تنها بري.

كيانوش پا در مياني كرد و گفت:" اگر اجازه بديد من همراهتون مي آم.

شادي گفت:لااقل با كيانوش خان برو

نيكا در سكوت به راه افتاد . كيانوش نيز نگاهي به شادي و ايرج كرد و با اشاره سر شادي به دنبال نيكا حركت كرد. وقتي چند قدمي دور شدند، شادي با غيظ به ايرج گفت: تو چرا اين كارها رو مي كني ، نمي توني جلوي اين پسر كه مي بيني نيكا بهش حساسه بهتر برخورد كني؟

-         مگه من چي گفتم؟

شادي با دلخوري روي گرداند و پاسخي نداد.

كيانوش و نيكا در سكوت حركت مي كردند. نيكا دلش ميخواست كيانوش اين سكوت را بشكند . ولي او چيزي نگفت ، حتي وقتي كه نزديك ماشين رسيدند كيانوش دستش را پيش برد و نيكا دانست كه او سوئيچ را مي خواهد . او چند قدم جلوتر رفت، در ماشين را باز كرد، خم شد و صندلي را خواباند و به نيكا اشاره كرد كه داخل شود نيكا نيز در سكوت داخل ماشين شد و روي صندلي دراز كشيد كيانوش از درديگر كاپشن خود را از روي صندلي برداشت و برروي او كسيد او نيز با نگاهش تشكر كرد بعد چشمانش را روي هم گذارد رايحه عطري كه تمام ريه هايش را پركرده بود دور شد كيانوش خارج شد نيكا از زير چشم او را ديد كه پايين مي رود، آرام گفت:" كيانوش"

كيانوش بازگشت و نيكا لبخندي را روي لبانش ديد ، بر روي صندلي نشست و با صدايي آرام و نرم گفت:"بله!"

-         بنظر شما من دختر بدي هستم؟

-         شما يه فرشته هستيد، مهربون و خوش قلب

-         مسخره ام مي كني؟

-         نه

-         گوش كن، من نمي خواستم دنبال شما بيام ، نمي خواستم با نوشتن نام .........

كيانوش نگذاشت جمله اش را تمام كند و گفت:" مي دونم ، استراحت كنيد"

-         من شما رو ناراحت كردم؟

-         نه اينطور نيست من مي خواستم از شما بپرسم چرا ناراحت شديد مگه اسم شما روي اون كرم بود كه از دست من عصباني شدين؟

-         من فقط از دست خودم عصباني هستم كه باعث شدم شما ناراحت بشيد.

-         بس كنيد من كه گفتم ناراحت نشدم

-         به من دروغ نگيد شما تغيير كرديد.

-         بله ولي علتش اونچه كه شما فكر مي كنيد نبود ، اين رستوران منو بياد خاطرات زجر آوري مي اندازه

-         پس چرا ما رو به اينجا آورديد؟

-         دوست داشتم شمام اينجا رو ببينيد فكر ميكردم خوشتون مي ياد

-         اتفاقا همين طورم هست، اينجا خيلي قشنگه!

در اين حال كيانوش خم شد تا از كنار صندلي چيزي بردارد، نيكا نمي دانست به دنبال چه مي گردد ، ولي حرفش را ادامه داد:"امشب براي شما شب بدي بود ، از يه طرف حرفهاي ايرج و از طرف ديگه كارهاي من، حسابي كلافه شديد."

كيانوش در داشبورد را باز كرد و فنجاني را از داخل آن بيرون آورد ، نيكا دردست ديگرش فلاسك كوچه طلايي رنگي را ديد. كيانوش فنجان را پر كرد و به دست نيكا داد و گفت:" بخوريد، حالتون رو جا مي آره.... من واقعا معذرت مي خوام."

-         براي جي؟

-         چون باعث شدم شما عصباني بشيد و با ايرج خان اونطور صحبت كنيد و به قول معروف دق ودل منو سر ايشون خالي كنين.

نيكا لبخند زد ، كيانوش هم خنديد، لحظه اي به چهره مهتابي دختر جوان نگريست و بعد گفت:" بهتره من زياد اينجا نمونم مي دونم كه همسرتون خوش ندارن زياد با شما هم صحبت بشم."

بعد پايين رفت نيكا با صداي بلند گفت:" آقاي مهرنژاد واقعا از شما ممنونم."

كيانوش خم شد سرش را داخل ماشين كرد و خيلي آرام گفت:" كاش همون كيانوش صدام مي كردين، مثل چند دقيقه قبل"

سپس بي درنگ در را بست . نيكا زير لب زمزمه كرد"كيانوش" و چشمانش را برهم نهاد.

 

ادامه دارد ...

   


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0

نظرات (1)

  • Negar

    nemishe ke ghesmat haye badie in dastan ro sari tar bezarin roo site?;)

محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...