رمان حریم عشق قسمت نهم

نيكا بار ديگه پلكهايش را گشود و آب طلب كرد، مادرش فورا چند قاشق آبميوه در گلويش ريخت ، او بسختي آن را فرو داد و بار ديگر ناليد:"پام، پام" مادر چشمان پر اشكش را برصورت نحيف و رنگ پريده دخترش دوخت و زير لب دعا كرد. دختر در حالتي نيمه بيهوش پيوسته ناله ميكرد. تنها گاهي بر اثر تزريق مسكني لحظاتي آرام ميگرفت ولي چون تاثير آن از بين ميرفت باز ناله را از سر مي گرفت، تقريبا تمام طول شب نيز وضع او چنين بود با آنكه از انتقال او به بخش سه روز ميگذشت هنوز كاملا به هوش نيامده بود.

 

مادش در تمام اين مدت بي قرار و مضطرب بر بالينش مي نشست و پدرش هر غروب خسته و دل آزرده راه خانه خالي را در پيش ميگرفت و ميرفت تا در سكوت خانه به تماشاي جاي خالي همسر ودخترش بنشيند و ديوانه وار بگريد. ايرج نگران آينده و حال وخيم همسرش هر روز به بيمارستان مي آمد و شب هنگام بازگشت ، درحاليكه نمي توانست هيچ پاسخ اميدوار كننده اي بمادر بيمارش بدهد و اما كيانوش، او كارهاي خسته كننده هروز شركت را دنبال ميكرد اما ديگر به بيمارستان نمي رفت و تنها به گرفتن گزارشات تلفني از دكتر اكتفا ميكرد

با گذشت روزها بيمار كم كم به حالتهاي اوليه خود باز مي گشت.صبح روز هفتم وقتي چشمانش را گشود مادرش را بنام خواند ، دكتر با شادي اعلام كرد كه حافظه بيمار فعال است و او ميتواند همه چيز را بياد آورد پس از آن او ، پدرش و حتي ايرج را نيز بازشناسي كرد. دكتر از آنها خواست تا بيمار را خسته نكنن ، ولي سعي نمايند خاطرات گذشته را بيادش بياورند . اكنون اندك اندك وضعيت عمومي او رو به بهبود مي رفت تا آنجا كه حتي صحنه تصادف و ماجراي دعواي آنروز را با ايرج بخاطر آورد، اما تصميم گرفت در اينمورد صحبتي نكند. از مادرش خواست تا آنچه در اين مدت بر او گذشته برايش شرح دهد، مادر همه چيز را تعريف كرد، در هر جمله صحبتي از كيانوش و زحمات و لطفهايش آورد. ولي با اينحال نيكا مي انديشيد چگونه است كه اكنون بعد از گذشت 20 روز از بستري شدنش در بخش او حتي يكبار نيز به ملاقاتش نيامده بود!

نگاهي به ساعتش نمود تا نيم ساعت ديگر ساعت ملاقات آغاز ميشد ، فكر ديدن پدر و ديگران وجودش را از اشتياق پر كرد و سعي نمود چهره اي شاد بخود گيرد تا پدر از ديدن او خرسند گردد. سپس چشم به در دوخت تا زماني كه دكتر با دسته گلي زيبا در آستانه آن ظاهر شد، آنگاه لبخند رضايت صورتش را پوشاند پس از پدر ايرج از راه رسيد . هنوز نيمساعت نگذشته بود كه اتاق از عيادت كنندگان پر شد، نيكا در ضمن صحبتهايش با پدر از او خواست تا مادرش را به همراه خود بمنزل ببرد زيرا احساس ميكرد محيط بيمارستان و اين پرستاري دراز مدت او را خسته و رنجور نموده ، مادر با شنيدن سخنان نيكا بشدت مخالفت كرد و گفت كه هرگز او را تنها نخواهد گذاشت . اما وقتي اصرار بيش از حد نيكا را ديد با گفتن جمله فعلا تا زمان رفتن خيلي مانده ، به بحث خاتمه داد ، نيكا هنوز سرگرم بحث بود. ناگهان صداي مردي كه پدرش را دكتر معتمد ميخواند توجهش را جلب كرد. احساس كرد لحن كلام برايش آشناست . رويش را بسمت در گرداند و از لا به لاي عيادت كنندگان چشمش بمردي جلوي در افتاد، اشتباه نكرده بود او كيومرث خان بود. انديشيد كه بعد از كيانوش وارد خواهد شد ، اما برخلاف تصورش بعد از او مهندس مهرنژاد و همسرش ، با سبد گل بسيار زيبايي وارد شدند و بطرف تخت نيكا آمدند و نيكا باز انديشيد ، كيانوش پس از پارك ماشين و با فاصله از آنها خواهد آمد ، ولي وقتي پدر از كيومرث خان حال كيانوش را پرسيد دانست كه باز هم اشتباه كرده است، زيرا او پاسخ داد او هم قصد داشت خدمت برسد ولي متاسفانه كاري پيش آمد و مجبور شد به جلسه فوري برود....... 

نيكا ديگر گوش نكرد ، خانم مهرنژاد با مهرباني به دلجويي از نيكا پرداخت و مهندس از وضعيت بد خيابانها و بي دقتي رانندگان سخن گفت، پدر ومادرش از لطفهاي كيانوش گفتند و تشكر كردند، ولي ظاهرا آن دو بي اطلاع بودند و بجاي آنها كيومرث خان از نگراني كيانوش صحبت كرد و از اداي دينش نسبت به خانواده دكتر و نيكا دانست كه او در جريان كارهاي برادرزاده اش قرار دارد . خانواده مهرنژاد زياد آنجا نماندند و پس از يك خداحافظي گرم و صميمانه آنها را ترك كردند ، كم كم ديگران نيز رفتند و اتاق خلوت شد . ايرج سبد بزرگ گل را برداشت و به طعنه گفت: مهندس خيلي زحمت كشيده . بعد جعبه بزرگ شيريني را كه كيومرث خان آورده بود باز كرد و در حاليكه به نيكا تعارف ميكرد باز گفت:" برعكس برادرزاده اش آدم قابل تحمل و خوش سليقه ايه."

نيكا با غيظ بي آنكه خود بخواهد از كيانوش دفاع كرد و پاسخ داد:" تو بابت نجات من به اون مديون هستي، پس حق نداري اينطور درباره اش صحبت كني."

ايرج با دلخوري در حاليكه بطرف دكتر مي رفت گفت:" كاش مي دونستم چرا خودت رو موظف به دفاع از اون مي دوني؟"

نيكا پاسخي نداد در همين حال پرستار وارد شد و پايان زمان ملاقات را اعلام كرد . عيادت كنندگان آماده رفتن شدند . به اصرار نيكا مادر نيز با آنان همراه شد و نيكا را تنها گذاشت . اما هنوز چند لحظه اي از اين تنهايي نگذشته بود كه احساس دلتنگي كرد چشمش را به پنجره دوخت و به حياط پاييز زده بيمارستان خيره شد، احساس كرد اين دلگيرترين و سخت ترين پاييز در ميان بيست و دو سه پاييزي است كه گذرانده است ، قطره اي اشك چشمانش را سوزاند . براي آنكه جلوي ريزش اشكهايش را بگيرد ، لحظه اي پلكهايش را برهم نهاد . ناگهان صداي پايي اورا بخود آورد . با اشتياق چشمانش را گشود اما در مقابل خود كسي جز دكتر و پرستار را نديد ، دكتر براي ويزيت شبانه آمده بود . نيكا به او خسته نباشيد گفت و دكتر در سكوت او را معاينه كرد پس از آن از پايش پرسيد و او از درد شكوه كرد . دكتر با لبخند پاسخ داد" كه اين مسئله بعد از آن شكستگي شديد و عمل جراحي طبيعي است ." بعد صحبت آقاي مهرنژاد را پيش كشيد و از نيكا سوال كرد :" شما چه نسبتي با آقاي مهرنژاد داريد ؟ امروز ايشون رو همراه بردار و خانم بردارشون اينجا ديدم ." نيكا با تعجب به دكتر نگاه كرد و پرسيد:" شما اونها را مي شناسيد؟"

دكتر پاسخ داد :" البته آقاي مهرنژاد با بيش از 50% سهام اين بيمارستان از پرنفوذترين اعضاء هيئت مديره هستند" بعد اضافه كرد:" شما اين مساله رو نمي دونستيد؟"

نيكا نگاهي به دكتر كرد و گفت:" خير ايشون از دوستان پدر من هستند و من زياد به امور شخصي خانواده مهرنژاد واقف نيستم ."

دكتر با گفتن جمله ايشون مرد بسيار خوبي هستند اتاق نيكا را ترك كرد و او بار ديگر تنها ماند و به غروب بيرون اتاق خيره گرديد، بنظرش رسيد بوي خوشي اتاقش را پر كرده ، اما حوصله رو گرداندن نداشت . شايد كسي از جلوي در عبور كرده بود و باد بوي عطر او را به داخل اتاق آورده بود . اما لحظه اي بعد احساس كرد منبع اين بوي خوش كاملا در كنارش قراردارد. به سرعت برگشت و با تعجب در مقابل خود كيانوش را ديد . او با احترام سر خم كرد و گفت:" سلام خانم معتمد."

-         شما هستيد؟

-         بله ............ .. معذرت ميخوام ظاهرا كمي ديرتر از ساعت ملاقات رسيدم

نيكا چشمانش را به سبد گلسرخ زيبايي دوخت كه در دست كيانوش بود و آرام پرسيد: چطور اومديد بالا؟

-         كار دشواري نبود اين نگهبانها منو مي شناسند ........... خوب حالتون چطوره؟

-         خوبم ............ .... متشكرم

-         معذت ميخوام كه نتونستم زودتر خدمت برسم.

نيكا ناگهان بخاطر آورد اين نخستين باري است كه كيانوش به ديدارش مي آيد، برآشفته و عصبي پاسخ داد:" يعني در اين بيست روز شما حتي چند دقيقه هم بيكار نبوديد كه بتونيد تلفني حالي از من بپرسيد؟"

كيانوش يكه خورد و گفت:" مزاحم خودتون نمي شدم فكر ميكردم شايد حالتون مساعد نباشه و نتونيد صحبت كنيد ، اما تقريبا هر روز حالتون رو از دكتر ميپرسيدم."

-         چرا به ديدنم نيومديد؟ در حاليكه مي دونستيد بشما نياز دارم.

-     به من نياز داريد؟ اين تنها فكري بود كه هرگز به ذهنم نرسيد، دور و بر شما مثل هميشه شلوغ بود . من فكر نميكردم وجودم براتون اهميتي داشته باشه........... حالا واقعا شما بمن نياز داشتيد؟

نيكا اين مرتبه بر عكس چند جمله اول لحظه اي انديشيد و با خود گفت: " چرا بايد از اين غريبه توقع داشته باشم كه به ديدنم بيايد ؟چرا با او اينگونه سخن گفتم؟ در حاليكه در اين مدت بهترين يار خانواده ام بوده. " از گفته هاي خود پشيمان شد ، نگاهش را از گلها گرفت و به كيانوش نگريست كه همچنان در انتظار جواب او ايستاده بود. آرام گفت:" چرا وايسادين؟ خواهش ميكنم بنشينيد، منو ببخشيد. محيط بيمارستان خسته و عصبي ام كرده و در اين ميون هيچكس مقصر نيست."

كيانوش نشست . ولي ظاهرا مايل بود جواب سوالش را بشنود . اما نيكا علاقه اي به گفتن پاسخ نداشت . لذا گفت:" امروز پدر و مادرتون و كيومرث خان اينجا بودند، وقتي اونها رو بدون شما ديدم واقعا به اين نتيجه رسيدم كه منو فراموش كرديد، يا در اين مدت انقدر شما رو خسته كردم كه ديگه نمي خوايد منو ببينيد.

-         اين چه حرفيه ؟ تصور مي كنيد ميتونم شما و محبتهاتون رو فراموش كنم؟

نيكا پاسخ نداد و كيانوش ادامه داد:" شما هيچ زحمتي براي من نداشتيد.

-         اينطور نيست شما از هيچ محبتي در حق من فروگذار نكرديد . حتي خون شما حالا در رگهاي من جريان داره.

كيانوش زمزمه كرد:خون من در رگهاي پاك شما ، اين براي من مايه افتخاره .

نيكا جسته وگريخته سخنان اورا شنيد پرسيد: شما چيزي گفتيد؟

-         خير، گفتم اميدوارم هرچه سريعتر خوب بشيد.

-         فكر ميكنم بخت با من يار بوده كه حالا نفس ميكشم

-         خوشبختانه همين طوره

-         البته لطف شما رو هم نبايد ناديده گرفت

-         باز شروع كرديد........... خوب حالا چطوريد؟ هنوز هم درد داريد؟

-         بله پام عذابم ميده ، نمي دونيد كي اين وزنه ها رو از پام باز ميكنن؟

-         به گمونم مدتي بايد بمونه ، شما دختر مقاومي هستيد اينطور نيست؟

-         سعي ميكنم باشم ، حداقل بخاطر پدر ومادرم.

-         آفرين! من هميشه شما رو تحسين كردم و حالا بيشتر از گذشته

-         متشكرم

-         فكر ميكنم شما نياز به استراحت داشته باشيد، اگر اجازه بديد زودتر رفع زحمت كنم.

-         به اين زودي، حتما از اينجا هم به يك جلسه ديگه خواهيد رفت؟

-         نه ، ولي فردا صبح به سوئيس پرواز ميكنم، دلم ميخواد چيزي بخوايد كه به رسم سوغات براتون بيارم.

-         فقط سلامتي

-         از اون بابت مطمئن باشيد من سخت جونم، چيز ديگه اي بخواهيد ، تعارف نكنيد.

-         هرچي كه بقول معروف چشمتون رو گرفت.

-         لااقل بگيد در چه نوع مغازه اي؟....... پوشاك خوبه؟

-         بله، خيلي

-         اميدوارم بتونم چيزي مطابق سليقه شما پيدا كنم.

-         شما خيلي با سليقه ايد

-         از كجا مي دونيد؟

-         از خريدهاي قبلتون، مثلا اون انگشتر برليان

-         اون انگشتر رو براي اولين بار روزي كه به بيمارستان اومدم توي دستتون ديدم، انگشتهاي شما به اون جلوه بخشيده بود

-         شايد هم برعكس

-         تصور نمي كنم

نيكا خنديد ، مكثي كردو گفت: پس با اين حساب تا مدتها شما رو نمي بينم.

-         چطور؟

-         خوب حتما مدتي در سوئيس مي مونيد.

-         نه ، من دو روز ديگه در سنگاپور جلسه دارم، فقط دو روز در سوئيس مي مونم.

-         پس سه روز ديگه تهران هستيد.

-         تهران نه

-         پس كجا؟

-         يكسره به شيراز

-         اون هم دنبال كار؟

-         بله

-         اينطور كار كردن شما رو خسته ميكنه و زود از پا مي افتيد، كسي نيست كه بتونه بهتون كمك كنه؟

-         نه متاسفانه خودم بايد برم

كيانوش از جا برخاست نيكا بي اختيار گفت:" ديگه به ديدنم نميايد؟

لحنش حالت خاصي داشت. خودش هم تعجب كرد كه چرا اينطور ملتمسانه اين جمله را ادا كرده است. كيانوش لبخند كمرنگي زد و پرسيد:" چرا ميخوايد بازم منو ببينيد، درحاليكه مي دونيد مصاحب خوبي نيستم.

-         اشتباه مي كنيد نظر من ابدا اين نيست............ اگر جاي من بوديد مي فهميديد ديدن يك دوست در اين حالت چقدر براي انسان شادي آفرينه.

-         من هم قبلا بستري بودم

-         واقعا

-         بله، يكسال واندي

-         يكسال؟ خداي من! خوب پس حتما مي فهميد من چي ميگم.

-     متاسفانه در اينمورد تفاهم نداريم، چون من حتي نمي خواستم پرستارهام رو ببينم، ديدن هيچ كس برام شادي آفرين نبود ، خانواده ام رو هم نه ميشناختم نه دوست داشتم ببينم، تنهايي رو ترجيح مي دادم.

نيكا متحير گفت:" كه اينطور و خواست بپرسد چرا بستري بوديد؟ اما منصرف شد، ولي خود كيانوش بي تفاوت گفت:" تعجب نكنيد چون من در تيمارستان بستري بودم نه بيمارستان. وبعد خنديد نيكا هم از حرف او خنده اش گرفت در همان حال كيانوش بطرفش خم شد وگفت:خانم كوچولو دوست داريد بشما چيزي بدم كه هم سرگرمتون كنه ، هم فكر ميكنم براتون جالب باشه

نيكا متعجبانه نگاهش كرد وگفت: البته، چيه؟

كيانوش كيفش را از روي زمين برداشت و آنرا روي تخت گذاشت شماره هاي رمزش را گرداند و درش را بازكرد نيكا آنقدر براي ديدن سورپريز كيانوش عجله داشت كه ناخودآگاه بداخل كيف سرك كشيد كيانوش لبخند زد و در كيفش را بسمت نيكا گرداند . نيكا شرمگين و اهسته گفت:" معذرت ميخوام كنجكاو شدم."

كيانوش نگاهش را به نيكا دوخت و گفت :" اصلا خودتون برداريد ببينم مي تونيد پيداش كنيد.

-         يعني اجازه دارم كيف شما رو وارسي كنم؟

-         البته خيالتون راحت باشه، نامه هاي عاشقانه ام رو منزل گذاشتم.

نيكا ابروانش را درهم كشيد و گفت: قلمش بشكنه هر كس براي شما نامه عاشقانه بنويسه

كيانوش با صداي بسيار بلند خنديد وحيرتزده پرسيد:" چرا؟"

نيكابازهم ازگفته خودتعجب كردگوياكس ديگري بجاي اوحرف ميزدسرش رابزير انداخت و گفت: همينطوري

كيانوش بار ديگر خنديد و گفت: بالاخره دنبالش مي گرديد يا نه؟

نيكا احساس كرد او امشب خيلي سرحال است در حاليكه دستش را بسوي كيف دراز ميكرد گفت: شما امشب خيلي سرحاليد!

-         از زمانيكه پام رو در طبقه پنجم گذاشتم و به مقابل اتاق شما رسيدم حالتم به اين صورت تغيير كرد

نيكا حرفش را جدي نگرفت كيف را بسمت خود كشيد وگفت: مي دونيد شما رو از بوي عطرتون شناختم هميشه اين بو رو مي ديد ، حتي بعد از رفتنتون بوي شما توي خونه مون پيچيده بود.

-         از اين بو خوشتون نمي آد؟

-         بالعكس خيلي هم خوشم مي آد.

كيانوش باز هم لبخند زد و در همان حال دستش را پيش برد تا پاكتي را كه روي لوازمش قرار داشت بردارد ولي نيكا با سرعت به پشت دستش زد و گفت:"" دست نزنيد ، خودتون اجازه داديد كيفتون رو بازرسي كنم."

كيانوش دستش را عقب كشيد و با دست ديگرش جاي ضربه نيكا را گرفت و گفت: هر چه شما بفرماييد

نيكا دلجويانه پرسيد :" محكم زدم؟

-         نه ابدا

نيكا شروع به زير و رو كردن كيف كرد و در همان حال با صداي بلند نام محتويات آنرا بر زبان آورد ........ يه ماشين حساب فوق مدرن ، يه سررسيد با آرم شركتتون ، دوتا دسته چك ، يه دسته چك خارجي ، يه گذرنامه ، يك بليط هواپيما و يه مشت ورق پاره كه معلوم نيست به چه دردي ميخورد

كيانوش خنديد وگفت: خانم ورق پاره؟

-         خوب بابا من كه اسمشون رو نمي دونم

-         همون بهتر كه ندونيد.......... ميخواهيد راهنماييتون كنم

-         بله ، ممنون ميشم

-         جيب پشت در كيف رو نگاه كن

نيكا دستش را داخل قسمت پشت در كرد دفتري را لمس كرد كمي آنرا بالا كشيد دفتر خاطرات كيانوش بود. هيجان زده فرياد كشيد: دفتر خاطراتتون!

-         بله براتون جالبه؟

-         بهترين چيزي كه ممكن بود دريافت كنم

-         يادتون مي ياد قبلا گفته بودم روزي دفتر رو بهتون ميدم بخونيد

-         بله و فكر ميكنم بهترين زمان رو انتخاب كرديد.

-         خوشحالم كه شما رو راضي مي بينم

نيكا لحظه اي سكوت كرد، آنگاه با ترديد گفت: مطمئن هستيد كه به من اجازه مي ديد دفترتون رو بخونم؟

كيانوش نگاه خاصي به نيكا كرد، ولي او مفهوم آنرا درك نكرد، گرچه مي دانست منظوري در آن نگاه نهفته است بعد با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:" بخونيد براي من هيچ فرقي نداره ، چون در شما رغبت اين كار رو ديدم اونو با خود آوردم.

-         به هر حال متشكرم

-         خوب من ديگه ميرم، آرزو ميكنم زودتر سلامت خودتون رو بدست بياريد، اگر احتياجي به من داشتيد حتما تماس بگيريد

-         نمي گيرم ، هر وقت خودتون لازم ديديد به ديدنم بياييد

-         هر روز خوبه

-         شما انقدر گرفتاريد كه بايد بگم  هر ماه هم خوبه، هر چند فكر نمي كنم ماهانه هم نوبت بما برسه

-         شما هر وقت اراده كنيد من در خدمتتون هستم

-         مثلا فردا صبح؟

-         هر وقت

-         قرارتون در سوئيس چي ميشه؟

-         با يه تلفن منتفي مي شه

-         شوخي كردم......... آه خداي من فراموش كردم از شما پذيرايي كنم، لطفا از داخل يخچال چيزي بياريد گلويي تازه كنيد

-         متشكرم ديگه بايد برم

-         خواهش مي كنم

كيانوش با بي ميلي در يخچال را گشود و جعبه شيريني بيرون آورد ، اين همان جعبه اي بود كه عمويش آورده بود، نيكا با ديدن آن خنديد و گفت: مي دونيد اين شيريني رو كي آورده؟

-         بله كيومرث

-         از كجا فهميديد؟

-         از نام شيريني فروشي

-         كه اينطور

-         بله خودم گفتم شيريني رو از كجا بگيرند ، سفارش سبد گل رو هم تلفني به گل فروش دادم

-         واقعا ؟ پس چطور گلسرخ نبود؟

-         چون ميخواستم سبد گلسرخ رو خودم بيارم........ شما هم شيريني ميل داريد؟

جعبه را مقابل نيكا گرفت و اشاره كرد: از اون سري دومي ها برداريد خوشمزه تره

نيكا به خواست او عمل كرد . كيانوش خود نيز از همان سري برداشت و جعبه را سرجايش گذاشت فكر آن پاكت هنوز ذهن نيكا را بخود مشغول كرده بود براي همين با شيطنت خنديد و گفت: با اين مغلطه كاريها خوب از دادن اون پاكت بمن سرباز زديد

شيريني در دهان كيانوش ماند . با تعجب به نيكا نگاه كرد، در همان حال بار ديگر كيفش را باز كرد و پاكت را در آورد ، مقابل نيكا گرفت. شيريني را فرو برد و گفت: بفرماييد سركارخانم، شما خودتون بازش نكرديد.

-         چون ديدم تمايلي نداريد

-         بازم از اين حرفها زديد ، چند دفعه عرض كنم كه اين حرفها براي من كهنه شده، حالا بگيريد و باز كنيد

نيكا به پاكت نگريست كه بر پشت آن نوشته بود (( حضور محترم جناب آقاي كيانوش مهرنژاد)) پاكت را گرفت و كارت دعوت آنرا بيرون كشيد در همان حال گفت:عروسي دعوت شديد؟

-         نه جشن تولد

خيال نيكا راحت شد كارت را كاملا بيرون كشيد و باز كرد ولي وقتي نام ميزبان را درانتهاي آن ديد دچار حالت خاصي گرديد، زيرا در انتهاي دعوتنامه نام كتايون عبدي بچشم ميخورد و نيكا بخوبي اين نام را در خاطر خود داشت

-         تولد چه وقتيه؟

-         پنج شنبه

-         حتما شما برنامه هاتون رو طوري تنظيم كرديد كه اون شب تهران باشيد

-         تا پنج شنبه خيلي مونده

-         اميدوارم خوش بگذره

-         متشكرم اجازه مرخصي مي فرماييد؟

-         خواهش ميكنم خيلي لطف كرديد

-         خدانگهدار خانم معتمد

-         خدانگهدار آقاي مهرنژاد

كيانوش خنديد و زير لب گفت :" به اين سرعت تلافي ميكنيد؟" بعد در را باز كرد اما نيكا او را بنام خواند: كيانوش خان

كيانوش برگشت : جانم

-         واقعا از لطفتون ممنونم

-         خواهش ميكنم ، ميتونم بازم يه ديدنت بيام

-         البته منتظرم

-         مزاحمت نميشم خداحافظ

كيانوش خارج شد و نيكا باز احساس دلتنگي كرد ، ناگهان بياد دفتر افتاد و دلتنگيش را فراموش كرد، ديگر احساس تنهايي نميكرد بر عكس مشتاقانه ميخواست دفتر را بخواند ابتدا تصميم گرفت آغاز اين كار را به صبح فردا موكول كند براي همين دفترچه را تنها ورق زد و آهسته گفت: چه خوش خط. بعد آنرا بست و داخل كشوي كنارش قرار داد و دراز كشيد چند لحظه اي گذشت . خدمه بيمارستان توزيع شام را آغاز نموده بودند در باز شد و چرخ غذا جلوي آن نمودار گرديد ، مسئول توزيع، سيني غذاي نيكا را روي ميزش قرار داد و خارج شد، نيكا بزحمت دوباره نشست چشمش كه به غذاها خورد اشتهايش را از دست داد چند قاشقي به زور خورد، بعد ميز را كنار زد و دراز كشيد تا بخوابد اما حس كنجكاوي خواب را از چشمانش ربوده بود دلش ميخواست زودتر قصه كيانوش را بخواند دستش را دراز كرد و دفتر را از داخل كشو بيرون كشيد و با سرعت ورق زد و از قسمتهاي خوانده شده گذشت و ادامه داستان را آغاز كرد .

 

ادامه دارد ...

    سایر قسمتهای رمان حریم عشق



 


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0
  • No comments found
محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...