دو داستان آموزنده چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه ، 19 بهمن 1388 ، 18:59

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:66r2t2ywpXnV1M

وینستون چرچیل

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن

 

 

   گور بابای چرچيل

  چرچيل(نخست وزير سابق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس پنجاه پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گوربابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم


نظر (0)add comment

لطفا نظرتان را در مورد این مطلب بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy
 

 

خرید روز


لطفا ایمیل خود را وارد نمائید

دریافت روزانه تازه های سایت Add to Google